گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۴۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: مخوردهاست۱۳ بیت
کاو کاو منکران می آرد از چشمش برونعیسی آن شیری که از پستان مریم خورده است
در گرانان نشتر آزار را تأثیر نیستورنه نیش از زخم ما بسیار مرهم خورده است
آرزوهایی که دل در دیگ فکرت می پزدچون نباشد خام، شیر خام، آدم خورده است
پا به هر جا می گذاری نشتری در خاک هستشیشه های آسمان گویا که بر هم خورده است
شکوه صائب از سرشک تلخ، کافر نعمتی استکعبه با آن قدر، آب شور زمزم خورده است
عقل چون آهوی وحشی از جهان رم خورده استتا سر زلف پریشان که بر هم خورده است؟
دور تا از توست، می در ساغر عشرت فکنورنه این جامی که می بینی سر جم خورده است
کعبه در خون غزالان همچو داغ لاله استتا صف مژگان خونریز تو بر هم خورده است
از سر تاراج ما ای برق آفت در گذرحاصل این بوستان را چشم شبنم خورده است
از نهال ما ثمر بی خواست می ریزد به خاکگوشمال سنگ طفلان نخل ما کم خورده است
نامداری بی سیه بختی نمی آید به دستدر سیاهی غوطه بهر نام، خاتم خورده است
هر که را از باده کیفیت مراد افتاده استدر سفال خود شراب از ساغر جم خورده است
خوشه اشک ندامت می شود هر دانه اشدر بهشت عدن آن گندم که آدم خورده است