گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۴

نیست فرق از تن دل افسرده خودکام رارنگ برگ خویش باشد میوه های خام را
با تهی چشمان چه سازد نعمت روی زمین؟خاک نتوانست کردن سیر چشم دام را
هر که از روز سیاه نامداران غافل استمی پذیرد چون عقیق از ساده لوحی نام را
خواهش بی جا مرا محروم کرد از فیض عشقبرنمی دارد کریم از سایلان ابرام را
عارفان دل را سفید از نقش هستی کرده اندرنگ داغ عیب باشد جامه احرام را
ناصح از بیهودگی آبروی خویش بردبوی خون آید ز افغان مرغ بی هنگام را
شور بختی تلخکامان را به اصلاح آوردجز نمک درمان نباشد تلخی بادام را
فکر صید خلق دارد زاهدان را گوشه گیرخاکساری پرده تزویر باشد دام را
خو به مردم کرده را صائب جدایی مشکل استدامن صحراست زندان صیدهای رام را