گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ینسیلرا۱۲ بیت
دامنِ دریایِ خونخوارست بالین سیل رادر کنارِ بحر باشد خوابِ سنگین سیل را
بی‌قرارِ عشق را جز در وصال آرام نیستمی‌کند آمیزشِ دریا به تمکین سیل را
راهرو را بالِ پروازست سختی‌های دهرکوهساران می‌شود سنگِ فسان این سیل را
عشق می‌داند چه باید کرد با آسودگاننیست حاجت در خرابی‌ها به تلقین سیل را
نعمتِ الوان نگردد سدِّ راهِ زندگیکِی حنایِ پا شود این خاکِ رنگین سیل را
مشتِ خاکی کز عمارت تنگ گردد مَشربشجادهد بر سینهٔ خود همچو شاهین سیل را
شوق را افسرده سازد صحبتِ افسردگانمی‌کند این خاک‌های مرده سنگین سیل را
عمرِ مستعجل ز عاجز‌نالیِ ما فارغ استخار نتواند گرفتن دامن‌ِ این سیل را
می‌رساند شوقِ در دل سالکان را باغ هادر گریبان از کفِ خویش است نسرین سیل را
بردباری و تواضع عمر می‌سازد درازهر پلی دارد به یادِ خویش چندین سیل را
مُلکِ ویرانِ مرا برگ و نوای شُکر نیستورنه هست از هر حبابی چشمِ تحسین سیل را
گریهٔ بی‌طاقتان آخر به جایی می‌رسدمی‌دهد صائب وصالِ بحرِ تسکین سیل را