گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: الرا۱۱ بیت
بی کسی کِی خوار سازد زادهٔ اقبال را؟شهپر سیمرغ می‌گردد مگس‌ران زال را
با تهی چشمان چه سازد نعمتِ روی زمین؟سیری از خرمن نباشد دیدهٔ غربال را
می‌توانی در دو عالم نوبتِ شاهی زدنصرف در تسخیرِ دل‌ها گر کنی اقبال را
گفتگوی خامشان را ترجمان در کار نیستلال می‌فهمد به آسانی زبانِ لال را
پیچ و تابِ عشق را از دل‌ زدودن مشکل استکِی به افشاندن توان بی‌نقش کردن بال را؟
می‌توان زافتادگی بردن به ساقِ عرش راهدولتِ پابوس، روزی می‌شود خلخال را
مار از نزدیکیِ گنج، اژدهایی می‌شوداز برای جاه می‌جویند مردم مال را
ساده‌لوحانی که محوِ حسنِ بی‌رنگی شدندابجدِ مشقِ جنون دانند خط و خال را
ساغرِ ناکامی از خود آب برمی‌آوردتشنگی سیراب می‌سازد گُلِ تبخال را
می‌شود ناطق کمربند از میانِ نازکتساقِ سیمینِ تو خامش می‌کند خلخال را
رنجِ باریکِ تو صائب از دلِ پرآرزوستدور کن این عنکبوتِ رشتهٔ آمال را