گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۰۳

باز از معموره دلها فغان برخاسته استچشم مخمور که از خواب گران برخاسته است؟
آنچه گرد عارض او می نماید نیست خطفتنه ها از دامن آخر زمان برخاسته است
چون هدف، گردنکشان را می کشد در خاک و خوناین رگ ابری که از بحر کمان برخاسته است
همت ما نیست چون سرو و صنوبر خاکساراین نهال از جویبار کهکشان برخاسته است
هست اگر آسایشی زیر فلک، در غفلت استوای بر آن کس کز این خواب گران برخاسته است
بر زمین ناید ز شادی پایش از طبل رحیلهر سبکسیری که پیش از کاروان برخاسته است
تا غزال چشم تو گردیده از می شیر گیرموی بر تن شیر را از نیستان برخاسته است
صید ما افتادگان را حاجت تمهید نیستتا توجه کرده ای، گرد از نشان برخاسته است
از ظهور عشق، عالم یک دل روشن شده استاحتیاج از رهبر و سنگ نشان برخاسته است
روز و شب چون خونیان دارم به زیر تیغ جایتا مرا بند خموشی از زبان برخاسته است
گل تمام آغوش گردیده است، پنداری که بازمرغ بی بال و پری از آشیان برخاسته است
از سبکروحان اثر در خاکدان دهر نیستکاروان شبنم از ریگ روان برخاسته است
فارغ از اقبال و آسوده است از ادبار چرخهر که صائب از سر سود و زیان برخاسته است