غزل شمارهٔ ۱۰۹۳
نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوستکیست کز فرمان او گردن کشد، دوران اوست
آفتابی را که شد چشم تر من پرده دارصبح محشر سینه چاک خنجر مژگان اوست
برق جولانی که دارد در خم چوگان مراآسمان بی سر و پا، گویی از میدان اوست
نیست در مغز زمین موج طراوت از محیطاین سفال خشک، سیراب از خط ریحان اوست
آسمان چشمی که من بیمار او گردیده امچهره خورشید، زرد از درد بی درمان اوست
هاله غبغب که پهلو می زند با ماه عیدموج دور افتاده ای از چشمه حیوان اوست
نیست کار آسمان دل را مصفا ساختناز دل هر کس غباری خیزد، از جولان اوست
از خرام او به عمر جاودان قانع مشوکاین چنین صد مصرع برجسته در دیوان اوست
قلزم عشقی که من خاشاک او گردیده امچهره گردون کبود از سیلی طوفان است
آتشین رویی که نعل من ازو در آتش استآسمان چون دیده قربانیان حیران اوست
نیست آسان در حریم وصل او ره یافتنچرخ نیلی، یک گره از جبهه دربان اوست
عشق سلطانی است بی پروا که چندین ماه مصراز فرامش گشتگان گوشه زندان اوست
گرچه دارد نعمت الوان فراوان خوان عشقمی خورد هر کس جگر بی گفتگو مهمان اوست
نیست صائب شکوه ای از گردش دوران مرادرد روز افزون من از حسن بی پایان اوست