گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۸۷

هر که چون بلبل درین گلشن اسیر رنگ و بوستاز بهار زندگانی بهره او گفتگوست
گر نخواهد میهمان دل شد آن یار عزیزآه چندین خانه دل را چرا در رفت و روست؟
با تعلق سجده درگاه حق مقبول نیستاز دو عالم دست شستن این عبادت را وضوست
لنگر بی تابی عاشق نمی گردد وصالماهی بی صبر را هر موج بال جستجوست
در بیابانی که آن آهوی مشکین می چردنقش پای رهروان چون ناف آهو مشکبوست
گر به ظاهر چشم ما خشک ست چون جام تهیگریه مستانه ما همچو مینا در گلوست
گر به گل رفته است پای خم ز مستی باک نیستسیر و دور آسیای جام در دست سبوست
پرده پوشی دامن آلودگان را لازم استچاک در پیراهن یوسف چه محتاج رفوست؟
می شود بی برگ صائب زود نخل میوه دارسرو از بی حاصلی در چار موسم تازه روست