گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۷۳

دیده شبنم گر از روی گلستان روشن استچشم گریان من از رخسار جانان روشن است
روشن از خورشید تابان است اگر روی زمینظلمت آباد دل از آیینه رویان روشن است
می کند دل را سیه، رویی که شرم آلود نیستمحفل ما از چراغ زیر دامان روشن است
گریه از آیینه دل می زداید تیرگیشمع چندانی که چشمش هست گریان روشن است
حسن کامل را به از حیرت نباشد شاهدیراحت قربانیان از چشم حیران روشن است
بر مزار عاشقان گر نیست شمعی گو مباشکز دل خونگرم خود خاک شهیدان روشن است
قسمت ما نیست از صبح وطن جز تیرگیچشم ما از سرمه شام غریبان روشن است
کار گویا می کند کوته زبان لاف راجوهر شمشیر از زخم نمایان روشن است
می توان ره بردن از عنوان به مضمون نامه راخلق صاحبخانه از سیمای دربان روشن است
در حریم زلف خود باد صبا را ره مدهکز دل سوزان عاشق این شبستان روشن است
گر شود روشن ز مهر و مه سرای دیگرانخانه اهل کرم صائب ز مهمان روشن است