گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۷۲

خرقه آزادگان چشم از جهان پوشیدن استکسوت این قوم از دستار سر پیچیدن است
سخت رویی می شود سنگ فسان شمشیر راخاکساری روی دشمن بر زمین مالیدن است
از تهی مغزی است امید گشاد از ماه عیدناخن تنها برای پشت سر خاریدن است
ما حجاب آلودگان را جرأت پروانه نیستگرد سر گردیدن ما، گرد دل گردیدن است
سرفرازی چشم بد بسیار دارد در کمینتا بود روشن، مدار شمع بر لرزیدن است
عرض دادن جنس خود بر مردم بالغ نظردر ترازوی قیامت خویش را سنجیدن است
صرف کردن زندگی در خدمت آزادگانزیر پای سرو چون آب روان غلطیدن است
از گداز شمع روشن شد که در بزم وجودروزی روشندلان انگشت خود خاییدن است
در محرم تا چه خونها در دل مردم کندمحنت آبادی که عیدش دربدر گردیدن است
برگ جمعیت به از ریزش ندارد حاصلیگر گلابی هست این گل را، ز هم پاشیدن است
سنگ طفلان می کند خوش وقت مجنون مراکار کبک مست در کوه و کمر خندیدن است
از خموشی می توان صائب به معنی راه بردمایه غواص گوهرجو نفس دزدیدن است
خواب را صائب مکن بر دیده از شبگیر تلخچاره کوتاهی این ره به خود پیچیدن است