گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۵۵

اتفاق دوستان با هم دعای جوشن استسختی از دوران نبیند دانه تا در خرمن است
سازگاری پیشه کن با مردم ناسازگارتا شود یوسف ترا خاری که در پیراهن است
بینش هر دل درین عالم به قدر داغ اوستروشنایی خانه تاریک را از روزن است
از دل بی آرزو، داریم بر افلاک نازرشته هموار را منت به چشم سوزن است
نیست حاصل جز ندامت، تخم ناافشانده راخوشه و خرمن نگردد دانه تا در دامن است
زیر گردون نیست آسایش روان خلق راریگ تا در شیشه ساعت بود در رفتن است
دست رد بر سینه خواب پریشان می نهدچون سبو دستی که در میخانه بالین من است
هر که قانع شد به بوی گل، ز گل در پرده ماندبوی پیراهن حجاب یوسف سیمین تن است
از اشارت می شود آن پیکر سیمین کبودموج بر آب لطیف اندام، بند آهن است
صافی سر چشمه صائب می کند در جو اثرهر سر مو چشم بینایی است گر دل روشن است