غزل شمارهٔ ۱۰۵۱
جان غافل را سفر در چار دیوار تن استپای خواب آلود را منزل کنار دامن است
واصلان از شورش بحر وجود آسوده اندماهیان را موجه دریا دعای جوشن است
وقت عارف را نسازد تیره این ماتم سراخانه روشن می کند آیینه تا در گلخن است
برنمی دارند چشم از رخنه دل اهل دیدگرچه از هنگامه رنگین جهان چون گلشن است
گر بود در خانه صد نقش و نگار دلفریبمرغ زیرک را همان منظور چشم روزن است
راه بسیارست مردم را به قرب حق، ولیراه نزدیکش دل مردم به دست آوردن است
دشمنان را چرب نرمی می نماید سازگاردر چراغ لاله و گل اشک شبنم روغن است
شعله را خاشاک نتواند ز جولان بازداشتخون خود را می خورد خاری که در پای من است
ایمن از خواب پریشان حوادث نیستمچون سبو از دست خود هر چند بالین من است
اهل معنی را به جولانگاه دعوی کار نیستورنه میدان سخن امروز صائب از من است