گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۱۲

با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش استبا دهان خشک مردن، بر لب دریا خوش است
نیست پروا تلخ‌کامان را ز تلخی‌های عشقآب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است
کوهِ طاقت برنمی‌آید به موج حادثاتلنگر از رَطلِ گران کردن در این دریا خوش است
بادبانِ کشتیِ مِی نعرهٔ مستانه استهای‌وهوی مِی‌کَشان در مجلس صهبا خوش است
خرقهٔ تزویر از باد غرور آبستن استحق‌پرستی در لباس اطلس و دیبا خوش است
ماه در ابر تُنُک جولانِ دیگر می‌کندچهرهٔ طاعت، نهان در پردهٔ شب‌ها خوش است
هر چه رفت از عمر، یاد آن به نیکی می‌کنندچهرهٔ امروز در آیینهٔ فردا خوش است
فکر شنبه تلخ دارد جمعهٔ اطفال راعشرت امروز بی اندیشهٔ فردا خوش است
برق را در خرمن مردم تماشا کرده استآن که پندارد که حال مردم دنیا خوش است
زور بر راه آوِرَد چون راهرو تنها شوداز دو عالم، دشت‌پیمایِ طلب‌تنها خوش است
ناقصان در پردهٔ ظلمت نمی‌بینند نورورنه پیش کاملانْ طاوسْ سر تا پا خوش است
هیچ کاری بی‌تأمل گرچه صائب خوب نیستبی‌تأمل آستین افشاندن از دنیا خوش است