گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۰۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: نبساست۷ بیت
گوش گیران قفس را نکهت گلشن بس استدیده کنعانیان را بوی پیراهن بس است
ظلمت شب های غم را لشکری در کار نیستاین سیاهی را فروغ باده روشن بس است
عقل بیجا می کند پا از گلیم خود درازذره را میدان جولان دیده روزن بس است
از تنزل می توان دادن فلک را خاکمالخاکساری سد راه جرأت دشمن بس است
سیلیی خاموش سازد طفل بازیگوش راعقل دعوی دار را یک رطل مرد افکن بس است
چون نباشد دل به جای خود، زره دام بلاستاهل جرأت را لباس جنگ، پیراهن بس است
نیست صائب دیده ما بر فروغ عاریتبی کسان را شمع بالین دیده روشن بس است