غزل شمارهٔ ۱۰۰۰
شاهد مستوری گل قطره شبنم بس استچهره مریم دلیل عصمت مریم بس است
مشت آبی می کند خواب گران را تار و مارقطره اشکی پی ویرانی عالم بس است
طفل را حال پدر آیینه عبرت نماستگوشمال آدم از بهر بنی آدم بس است
گو ندارد ماتم ما بی کسان را هیچ کسحلقه فتراک، ما را حلقه ماتم بس است
ترک احسان است احسان پیش ما آزادگانطی کند آوازه احسان خود حاتم بس است
بعد ازین دوران شهرت از سفالین جام ماستتا به کی در دور باشد نام جام جم، بس است!
بر نتابد منت مرهم دل مجروح مازخم ما را خون گرم ما، همان مرهم بس است
شاهد خودبینی خوبان درین بستانسرابر سر زانوی گل، آیینه شبنم بس است
خامشی آرد پریزادان معنی را به دامتوشه غواص گوهرجوی، پاس دم بس است
زود سیری های دولت را اگر خواهی دلیلاز سلیمان روی پنهان کردن خاتم بس است
غم مخور صائب اگر ننشست نقشت در جهاناهل معنی را ز عالم نام چون خاتم بس است