شمارهٔ ۴ - در مدح حضرت رضا(ع)
عقل ضعیف خویش نگه دار از شرابدر زیر بال موج منه بیضه حجاب
تا از سهیل عقل توان سرخ روی بودرنگین مساز چهره به گلگونه شراب
تخم افکن شرار شود پنبه زار مغزچون جمع شد به آتش می آتش شباب
تا چون چنار مشرق آتش نگشته ایکوتاه دار دست ازین آب سینه تاب
سر پنجه با شراب زدن کار عقل نیستعقل است شیر برف و شراب است آفتاب
با عقل آنچه باده گلرنگ می کندبا کاغذین سپر نکند ناوک شهاب
زلف ایاز را به دم تیغ دادن استدادن عنان دل به کف موجه شراب
عقل سبک رکاب چه سازد به زور میچون پای نخل موم نلغزد در آفتاب؟
شیرست عقل و باده گلرنگ آتش استرسم است شیر می کند از آتش اجتناب
از رنگ سبز شیشه چو خورشید روشن استکآیینه خرد شود از باده زنگ یاب
در مغرب زوال رود آفتاب شرمچون سر زند ز مشرق مینای می شراب
کفرست بر چراغ حیا آستین زدننور چراغ ایمن ایمان بود حجاب
چون آفتاب، عقل ز روزن بدر زنددر مجلسی که دختر رز واکند نقاب
با زور باده عقل تنک ظرف چون کند؟شبنم چگونه تیغ شود پیش آفتاب؟
سیلاب فتنه از دل خم جوش می زندیونان عقل چون نکشد سر به زیر آب؟
می در کدوی سر که ندارد حلاوتیای عقل در گذر ز سر خوردن شراب
از بخل ذاتی است بتر جود عارضیاحسان مست را نشمارند در حساب
در راه دزد، شمع که شب برفروخته است؟ترک می شبانه کن ای خانمان خراب
برنامه سیاه میفزا گناه میموی سیاه را نکند هیچ کس خضاب
دل خانه خداست چو مصحف عزیزدارزان پیشتر که سیل شرابش کند خراب
در راه اشک، چشم ندامت سفید شدچند از لب پیاله کنی بوسه انتخاب؟
فردا چو لاله سرزند از خاک سرخ رویهر کس ز باده درین نشأه اجتناب
جادوگرست دختر رز، دست ازو بشویآتش دم است شیشه می، رو ازو بتاب
اشک ندامت از دل آگاه گل کندپیوسته خیزد از طرف قبله این سحاب
زنهار چون حباب نگردی به گرد میکز می بنای خانه تقوی شود خراب
بر گرد خود ز توبه محکم حصار کناز روی شیشه خانه مشرب مکن حجاب
فردا حریف ساقی کوثر نمی شویاز نام می بشوی دهن را به هفت آب
بگذر ز تاک بدگهر و آب او که هستهر دانه ایش خونی فرزند بوتراب
سلطان ابوالحسن علی موسی آن که هستگلمیخ آستانه او ماه و آفتاب
آن کعبه امید که صندوق مرقدشگردیده پایتخت دعاهای مستجاب
بوی گل محمدی باغ خلق اودر چین به باد عطسه دهد مغز مشک ناب
با اسب چوب از آتش دوزخ گذر کندتابوت هر که طوف کند گرد آن جناب
گردد چو خون مرده به شریان تاک، مینهیش چو تازیانه برآرد به احتساب
نشگفت اگر ز پرتو عهد درست اوبیرون رود شکستگی از رنگ ماهتاب
قدرش کشیده کرسی رفعت ز زیر چرخیک چار برگه است عناصر در آن جناب
تمکین او چو بر کمر کوه پا نهدکوه سخن شنو ندهد بازپس جواب
روزی که دست او به شفاعت علم شودخجلت کشد ز دامن پاک گنه ثواب
جودش به شیر پرده دهد طعمه سخاعفوش کشد به روی خطا پرده صواب
هر شب شود به صورت پروانه جلوه گرروح الامین به روضه آن آسمان جناب
قندیل تا به سقف حریمش نبست نقشدریای رحمت ازلی بود بی حباب
معلوم می شود که دل آفرینش استزان گشت مرقدش ز جهان سینه تراب
خورشید از افق نتواند سفید شداز جوش زایران در آن فلک جناب
هرگاه می رسد به گل جام روضه اشتغییر رنگ می کند از خجلت آفتاب
نبود عجب که مرقد او گریه آوردآری ز آفتاب شود دیده ها پر آب
کفرست پا به مصحف بال ملک زدنبرگرد او بگرد به مژگان چو آفتاب
چون کرده است کعبه به بر رخت شبروی؟دلهای شب اگر نکند طوف آن جناب
موجش کشد به رشته گهرهای آبدارگر یاد دست او گذرد در دل سراب
از دود شمع روضه او صبح صدق کیشهر صبحدم به نور کند موی خود خضاب
روح اللهی که از نفسش می چکد حیاتنازد به خاکروبی آن آسمان جناب
بر هیچ کس درش چو در فیض بسته نیستاز شرم خویش در پس درمانده آفتاب
در دور او که فتنه به دامن کشیده پایدر خانه کمان فکند تیر، رخت خواب
شوق خطاب بر در دل حلقه می زندتا چند حضور به غیبت کنم خطاب؟
ای شعله ای ز صبح ضمیر تو آفتاباز دفتر عتاب تو مدی خط شهاب
حج پیاده در قدمش روی می نهدهر کس شود ز طوف حریم تو کامیاب
خورشید پا به خشت حریم تو چون نهد؟ننهاده است بر سر مصحف کسی کتاب
گردون به نذر مرقد پاک تو بسته استسررشته شعاع به قندیل آفتاب
از موی عنبرین تو دزدیده است بویدر شرع ازان شده است هدر خون مشک ناب
یوسف تمام پیرهن خود فتیله کردرشک ملاحت تو ز بس گشت سینه تاب
از تربت تو خاک خراسان حیات یافتآری ز دل به سینه رسد فیض بی حساب
از زهر رشک، خاک نشابور سبز گشتتا گشت ارض طوس ز جسم تو کامیاب
غربت به چشم خلق چو یوسف عزیز شدروزی که گشت شاه غریبان ترا خطاب
حفاظ روضه تو چو آواز برکشندبلبل شود به شعله آواز خود کباب
از دوری تو کعبه سیه پوش گشته استای آفتاب مغرب غربت بر او بتاب
علم تو بر سفینه منبر چو پا نهادیونان کشید سر ز خجالت به زیر آب
از بس به مرقد تو اشارت نموده استنیلوفری شده است سرانگشت آفتاب
از بوستان خشم تو یک حنظل است چرخمریخ کیست با تو شود چهره در عتاب؟
هر کس که با ولای تو در زیر خاک رفتآید به صبح حشر برون همچو آفتاب
ای پرده پوش نامه سیاهان که شمع طوراز آفتابروی ضمیرت کند حجاب
از بال و پرفشانی طاوس آرزوآورده ام ز هند دلی چون پر غراب
زان پیشتر که عدل الهی به انتقاماز خون من نگار کند پنجه عقاب
در سایه همای شفاعت مرا بگیرتا سر برآورم ز گریبان آفتاب