گنج

شمارهٔ ۵ - در مدح شاه صفی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ار۶۸ بیت
نشست گل به سریر چمن سلیمان وارگشود چون پریان بال، ابر گوهربار
شکوه از افق شاخ همچو صبح دمیدشفق نگار شد از لاله دامن کهسار
زمین ز تربیت ابر یوسفستان شدز سر گرفت جوانی جهان زلیخاوار
کشید بر چنان تنگ خاک را در برکه خون دوید چمن را ز لاله بر رخسار
شد از بنفشه زمین برهنه مخمل پوشز جوش سبزه و گل سنگ گشت میناکار
فلک چو سینه شهباز گشت از رگ ابرزمین چو صفحه مسطر کشیده از انهار
به نیش برق رگ ارغوان گشود سحابشکوفه شد ز شکرخواب بیخودی بیدار
فلک ز دیده حیران گدای نرگس شدزمین ز بس که برآراست خویش را ز بهار
رسید قوت نشو و نما به معراجیکه ناپدید شود در گل پیاده، سوار
سپند ریشه دوانید در دل آتشدمید سنبل و ریحان به جای دود ازنار
ز بس لطیف شد اجرام، می توان دیدنچو زلف از آینه در خاک ریشه اشجار
چنان گرفتگی از صفحه جهان شد محوکه گشت غنچه پیکان شکفته چون سوفار
ز بس که کرد در اجزای خاک شوق اثرز بس که برد ز دلها هوای سیر قرار
نفس گداخته بیرون دوید چون یوسفز اشتیاق گل از خانه صورت دیوار
بط شراب چو طاوس مست بال گشودکشید سر به گریبان خود چو بوتیمار
ز جوش باده به صحرا فتاد خشت از خمدوید دختر رز رو گشاده در بازار
بلند شد ز خرابات بانگ نوشانوشبه هر دو دست سر خود گرفت استغفار
فلک چو شهپر طاوس شد ز قوس قزحز موج لاله چو منقار کبک شد کهسار
ز بس که آینه خاک ته نما گردیدچو می ز شیشه نماید گل از پس دیوار
چو تاک سرزده، مسواک گشت اشک فشانبه فرق زاهد خشک از رطوبت سرشار
میان خانه و گلزار هیچ فرقی نیستکه می توان همه جا چید گل ز فیض بهار
دهان غنچه هوا با گلاب شبنم شستکه مدح خسرو آفاق را کند تکرار
فروغ جبهه اقبال و فتح، شاه صفیکه چشم بخت جهان شد ز دولتش بیدار
شهی که دست گهربار تا برون آوردزمین به آب گهر شست صفحه رخسار
نظر به همت والای او سپهر کبودبساط سبزه بود زیر پای سرو و چنار
چگونه کج نبود تیغ او که فتح و ظفرهمیشه تکیه بر او می کنند در پیکار
کند به چهره مریخ رنگ جامه بدلچو از نیام برآرد بلارک خونخوار
ز سهم او فکند تیغ دشمنان جوهرچنان که پوست کند دور از تن خود مار
به تلخی از کف ساقی پیاله می گیردز بس که همت او دارد از گرفتن عار
ز عدل او سرسبز بهار در خطرستبه پای رهروی از خار اگر رسد آزار
ز بس که کرد قوی عدل او ضعیفان رانمی کند به عصا تکیه نرگس بیمار
ز بیم این که کشیده است تیغ بر شبنمهمیشه زرد بود آفتاب را رخسار
اگر چه پاس ادب می کشد عنان سخنخطاب را مزه دیگرست در گفتار
زهی ز عدل تو باغ جهان همیشه بهارمطیع امر تو دور سپهر، خاتم وار
ز ترکش تو قضا یک خدنگ زهرآلودز ابر تیغ تو یک خنده برق بی زنهار
چو آفتاب نمایان بود ز سینه صبحز طرف جبهه تو نور حیدر کرار
کدام فخر به این می رسد که از شاهانترا به شاه نجف می رسد نژاد و تبار
ز گلشن تو نهالی است بارور اقبالز مجلس تو چراغی است دولت بیدار
بنای قدر تو جایی رسیده از رفعتکه سبزه ته سنگ است این بلند حصار
نشتسه است مربع سپند بر آتشجهان به دور تو از بس گرفته است قرار
چنان که از پری میوه شاخ خم گرددشده است تیغ تو خم بس که فتح دارد بار
ز بس به عهد تو ناموس خلق محفوظ استنقاب غنچه نیارد گشود باد بهار
اگر چه سلسله عدل بست نوشروانکه عدلش افکند آوازه در بلاد و دیار
عدالت تو ز زنجیر عدل مستغنی استکه هست سلسله جنبان به غافلان در کار
کتان و ماه چو شیر و شکر به هم جوشیدز بس که عدل تو افسون مهر برد به کار
چنان ز حفظ تو پردل شدند بیجگرانکه نی سوار ز آتش کند دلیر گذار
ز نیزه تو برافراخته است قامت فتحظفر ز تیغ تو کرده است لاله گون رخسار
به دستگاه شکوه تو آسمان تنگ استکند محیط چسان در دل حباب قرار؟
مثال کلبه زال است و طاق نوشروانبه جنب قصر جلال تو گنبد دوار
مثال کلبه زال است و طاق نوشروانبه جنب قصر جلال تو گنبد دوار
ز بس به عهد تو اضداد مهربان همندز بس به دور تو وحشت گرفته است کنار
ز چشم شیر گذارد چراغ بر بالینچو میل خواب کند آهوی سبکرفتار
نفاذ امر تو سرپنجه گر ز موم کندبرآورد ز دل سنگ خرده های شرار
به دور عدل تو ز اندیشه سیاست، گرگگرفت چون سگ اصحاب کهف گوشه غار
تو تا ضعیف نوازی شعار خود کردیز برگ کاه بود پشت کوه بر دیوار
به حضرت تو اگر مور عرض حال کندبه روی دست دهی مسندش سلیمان وار
دل خراب نمانده است در زمانه توکه را ز پادشهان است اینقدر آثار؟
به درگه تو که دولتسرای اقبال استچرا پناه نیارند خسروان کبار؟
که از حمایت جد تو ملک باختگانرسیده اند به معراج سلطنت بسیار
ازین جناب مدد خواست میرزا بابرچو تنگ گشت بر او از سپاه دشمن کار
چراغ بخت همایون ازین اجاق گرفتزبانه ای و جهانگیر گشت دیگربار
تویی دوازدهم از نژاد شیخ صفیجهان چگونه نگیری به عدل مهدی وار؟
اگر چه بینه حاجت ندارد این دعویکه عدل حجت قاطع بود بر این گفتار
اگر به بینه صاحب الزمان نگرییکی است نام تو با بینات آن به شمار
رواج مذهب اثناعشر به عهده توستبکوش و دست ازین شیوه ستوده مدار
به تیغ عدل یکی کن چهار مذهب راسفینه نبوی را ز چارموجه برآر
همیشه تا که بود سال و ماه در گردشمدام تا که بود اختلاف لیل و نهار
موافقان ترا شب چو روز روشن بادمخالفان ترا روز باد چون شب تار