گنج

شمارهٔ ۳ - در مدح حضرت رضا(ع)

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ار۷۷ بیت
این حریم کیست کز جوش ملایک روزبارنیست در وی پرتو خورشید را راه گذار
کیست یارب شمع این فانوس کز نظاره اشآب می گردد به گرد دیده ها پروانه وار
این شبستان خوابگاه کیست کز موج صفادود شمعش می رباید دل چو زلف مشکبار
یارب این خاک گرامی مغرب خورشید کیستکز فروغش می شود چشم ملایک اشکبار
این مقام کیست کز هر بیضه قندیل اوسر برآرد طایری چون جبرئیل نامدار
کیست یارب در پس این پرده کز انفاس خوشمی برد از چشم ها چون بوی پیراهن غبار
این مزار کیست یارب کز هجوم زایرانغنچه می گردد در او بال ملایک در مطار
جلوه گاه کیست یارب این زمین مشک خیزکز شمیمش می خورد خون ناف آهوی تتار
ساکن این مهد زرین کیست کز شوق لبششیر می جوشد ز پستان صبح را بی اختیار
این همایون بقعه یارب از کدامین سرورستکز شرافت می زند پهلو به عرش کردگار
سرور دنیا و دین سلطان علی موسی الرضاآن که دارد همچو دل در سینه عالم قرار
جدول بحر رسالت کز وجود فایضشخاک پاک طوس شد از بحر رحمت مایه دار
گوهر بحر ولایت کز ضمیر انورشهر چه در نه پرده پنهان بود گردید آشکار
آن که گر اوراق فضلش را به روی هم نهندچون لباس غنچه گردد چاک این نیلی حصار
آسمان از باغ قدرش غنچه نیلوفری استیک گل رعناست از گلزار او لیل و نهار
مهره مومی است در سرپنجه او آسمانمی دهد او را به هر شکلی که می خواهد قرار
حاصل دریا و کان را گر به محتاجی دهدشق شود از جوش گوهر آسمان ها چون انار
می شود گوهر جواهر سرمه در جیب صدفدر دل دریا شکوه او نماید گر گذار
راز سرپوشیدگان غیب بر صحرا فتدپرده بردارد اگر از روی خورشید اشتهار
آنچه تا روز جزا در پرده شب مختفی استپیش عالم او بود چون روز روشن آشکار
گر سپر از موم باشد در دیار حفظ اوتیغ خورشید قیامت را کند دندانه دار
بوی گل در غنچه از خجلت حصاری گشته استتا نسیم خلق او پیچیده در مغز بهار
تیغ او چون سربرآرد از نیام مشکفاممی شود صبح قیامت از دل شب آشکار
آن که تیغ کهکشان در قبضه فرمان اوستچون تواند خصم با او تیغ شد در کارزار؟
تیغ جوهردار او را گو به چشم خود ببینآن که گوید برنمی خیزد نهنگ از چشمه سار
چون تواند خصم رو به باز با او پنجه کرد؟آن که شیر پرده را فرمانش آرد در شکار
همچو معنی در ضمیر لفظ پنهان گشته استدر رضای او رضای حضرت پروردگار
شکوه غربت غریبان را ز خاطر بار بستدر غریبی تا اقامت کرد آن کوه وقار
زهر در انگور تا دادند او را دشمنانماند چشم تاک تا روز قیامت اشکبار
تاک را چون مار هر جا سبز شد سر می زنندتا شد از انگور کام شکرینش زهربار
وه چه گویم از صفای روضه پرنور اوکز فروغش کور روشن می شود بی اختیار
گوشوار خود به رشوت می دهد عرش برینتا مگر یابد در او یک لحظه چون قندیل بار
می توان خواند از صفای کاشی دیوار اوعکس خط سرنوشت خلق را شبهای تار
روضه پر نور او را زینتی در کار نیستپنجه خورشید مستغنی است از نقش و نگار
خیره می شد دیده ها از دیدنش چون آفتابگر نمی شد قبه نورانی او زرنگار
می توان دیدن چو روی دلبران از زیر زلفاز محجرهای او خلد برین را آشکار
همچو اوراق خزان بال ملایک ریخته استهر کجا پا می نهی در روضه آن شهریار
می توان رفتن به آسانی به بال قدسیاناز حریم روضه او تا به عرش کردگار
قلزم رحمت حبابی چند بیرون داده استنیست قندیل این که می بینی به سقفش بی شمار
زیر بال قدسیان چون بیضه پنهان گشته استقبه نورانی آن سرو عرش اقتدار
از محجرهای زرینش که دام رحمت استمی توان آمرزش جاوید را کردن شکار
تا غبار آستانش جلوه گر شد، حوریاناز عبیر خلد افشانند زلف مشکبار
هر شب از گردون ز شوق سجده خاک درشقدسیان ریزند چون برگ خزان از شاخسار
کشتی نوح است صندوقش که از طوفان غمهر که در وی دست زد آمد سلامت بر کنار
خادمان صندوق پوش مرقدش می ساختندگر نمی بود اطلس گردون ز انجم داغدار
با کمال بی نیازی مرقد زرین اومی کند با دام سیمین مرغ دلها را شکار
اشک شمع روضه او را ز دست یکدگرحور و غلمان می ربایند از برای گوشوار
نقد می سازد بهشت نسیه را بر زایرانروضه جنت مثالش در دل شبهای تار
می توان خواند از جبین رحل مصحف های اورازهای غیب را چون لوح محفوظ آشکار
بس که قرآن در حریم او تلاوت می کنندصفحه بال ملایک می شود قرآن نگار
هر شب از جوش ملک در روضه پرنور اوشمعها انگشت بردارند بهر زینهار
تا دم صبح از فروغ قبه زرین اوآب می گردد به چشم اختران بی اختیار
هر شبی صد بار از موج صفا در روضه اشدر غلط از صبح افتد زاهد شب زنده دار
حسن خلقش دل نمی بخشید اگر زوار راآب می شد از شکوهش زهره ها بی اختیار
اختیار خدمت خدام این در می کندهر که می خواهد شود مخدوم اهل روزگار
از صفای جبهه خدام او دلهای شبمی توان کردن مصحف خط غبار
از سر گلدسته اش چون نخل ایمن تا سحربر خداجویان شود برق تجلی آشکار
از نوای عندلیبان سر گلدسته اشقدسیان در وجد و حال آیند ازین نیلی حصار
داغ دارد چلچراغ او درخت طور رااین چنین نخلی ندارد یاد چشم روزگار
از سر دربانی فردوس، رضوان بگذردگر بداند می کنندش کفشدار این مزار
خضر تردستی که میراب زلال زندگی استمی کند سقایی این آستان را اختیار
می فتد در دست و پای خادمانش آفتابتا مگر چون عودسوز آنجا تواند یافت بار
مطلب کونین آنجا بر سر هم ریخته استچون برآید ناامید از حضرتش امیدوار؟
روز محشر سر برآرد از گریبان بهشتهر که اینجا طوق بر گردن گذارد بنده وار
می کند با اسب چوب از آتش دوزخ گذرهر که را تابوت گردانند گرد این مزار
چشمه کوثر به استقبالش آید روز حشرهر که را زین آستان بر جبهه بنشیند غبار
از فشار قبر تا روز جزا آسوده استهر که اینجا از هجوم زایران یابد فشار
می رود فردا سراسر در خیابان بهشتهر که را امروز افتد در خیابانش گذار
هر که باشد در شمار زایران درگهشمی تواند شد شفیع عالمی روز شمار
آتش دوزخ نمی گردد به گردش روز حشراز سر اخلاص هر کس گشت گرد این مزار
بر جبین هر که باشد سکه اخلاص اواز لحد بیرون خرامد چون زر کامل عیار
می شود همسایه دیوار بر دیوار خلددر جوار روضه او هر که را باشد مزار
هر که شمع نیمسوزی برد با خود زین حریمایمن از تاریکی قبرست تا روز شمار
می گشاید چشم زیر خاک بر روی بهشتهر که از خاک درش با خود برد یک سرمه وار
بر جبین هر که بنشیند غبار درگهشداخل جنت شود از گرد ره بی انتظار
هر که را چون مهر در پا خار راهش بشکندسوزن عیسی برون آرد ز پایش نوک خار
آن که باشد یک طواف مرقدش هفتاد حجفکر صائب چون تواند کرد فضلش را شمار؟