شمارهٔ ۲ - در تعمیر تربت پاک امیرالمؤمنین علی (ع) و آوردن نهری از فرات به نجف به فرمان شاه صفی
منت خدای را که به توفیق کردگاراز ناف کعبه چشمه زمزم شد آشکار
چون کاروان حاج، خروشان و کف زنانآمد به خاکبوس نجف آب خوشگوار
دریای رحمت ازلی جوش فیض زدشد نهر سلسبیل ز فردوس آشکار
نهری به طول کاهکشان در دو ماه و نیماز آسمان خاک نجف گشت آشکار
دشتی که بود چون جگر تشنه حسینداغ بهار خلد شد و رشک لاله زار
صافی دلان که بود تیمم شعارشانسجاده ها بر آب فکندند موج وار
در وادیی که ریگ روان بود آب اوآب حیات بخش خضر یافت انتشار
جز زهد خشک، خشکی دیگر بجا نماندزین آب در سراسر این خاک مشکبار
تخم امید ریگ روان بخت سبز یافتچشم سفید در نجف رست از غبار
لب تشنگان خاک نجف ترزبان شدنداز چشمه سار شکر به توفیق کردگار
هر پاره سنگ او گهر آبدار شدهر شاخ خشک او شجری گشت میوه دار
هر دانه ای که بود نهان در ضمیر خاکمنصوروار رفت به معراج شاخسار
گردید گل گشاده جبین چون کف علیبرگ از نیام شاخ برآمد چو ذوالفقار
یعقوب وار روشنی بی زوال یافتنرگس که داشت چشم رمد دیده اش غبار
هر شاخ پرشکوفه در او جوی شیر شدمژگان حور گشت در او هر زبان خار
گل بر هوا فکند کلاه نشاط راسنبل فشاند گرد ز گیسوی مشکبار
لشکرکش بهار رسید از ریاض غیباز دوش نخل شد علم سبز آشکار
بحر نجف ز جوش گهر شد ستاره پوشصحرا ز موج لاله و گل شد شفق نگار
از بهر توتیا نتوان یافتن در اوچندان که چشم کار کند ذره ای غبار
زین پیش اگر چه اهل نجف ز آب تلخ و شوربودند در شکنجه غم تلخ روزگار
آخر ز فیض ساقی کوثر تمام سالعید غدیر شد به مقیمان این دیار
با خلق گفته بود بهشتی بود فراتپیغمبر خدای به لفظ گهر نثار
منشور رحمتش چو به مهر نجف رسیدسر حدیث مخبر صادق شد آشکار
ای کوثر مروت هر چند با حسینسنگین دلی نمود فرات ستیزه کار
از بهر پاک کردن راه گناه خویشامروز آمده است به مژگان اشکبار
از دور در مقام ادب ایستاده استبا جبهه پر از عرق شرم چون بهار
از خاندان کاظم و از دوده حسینکرده است اختیار شفیعی بزرگوار
صاحب لوای مذهب اثناعشر صفیکامروز ازوست سکه دین جعفری عیار
چون رحمت تو شامل ذرات عالم استاین جرم را به روی عقرناک او میار
رخصت بده که از سر اخلاص تا به حشربر گرد روضه تو بگردد به اعتذار
از خاک، جای سبزه برون آورد زبانبهر دعای دولت این شاه تاجدار
صبح ظهور حضرت مهدی که حصن دیناز اعتقاد راسخ او گشت استوار
خورشید آسمان عدالت که آفتاببر نقطه عدالت او می کند مدار
شاهنشهی که بینه صاحب الزماناز نام او ظهور نموده است در شمار
شاهی که با مروج دین نبی به حقنامش موافق است به تأیید کردگار
شاهی کز آسمان نسب نامه صفیخورشیدوار سرزده از برج هشت و چار
آن سایه خدای که سال جلوس اوشد همچو آفتاب ز «ظل حق » آشکار
آن آیه ظفر که نسب نامه گهرشمشیر او درست نماید به ذوالفقار
زد بحر پنبه با کف گوهر نثار اوخون از عروق پنجه مرجان شد آشکار
بالاترست پایه قدر تو از فلکداری به صورت ار چه به زیر فلک قرار
در ظاهر ارچه خامه سوار سخن بودباشد به زیر ران سخن کلک مشکبار
آن تیغ آبدار شجاعت که حزم اوبر گرد روزگار کشید آهنین حصار
آن پرده دار عصمت حق کز حمایتشمحفوظ ماند پرده ناموس روزگار
آن آسمان حلم که چون توتیا کندبر کوه قاف اگر فکند سایه وقار
آن فارس جهان عدالت که فارس رااز ظلم پاک کرد به شمشیر آبدار
درهم شکست خسرو اقلیم روم رادر چشم تنگ ازبک ظالم شکست خار
هر کس قدم ز دایره خود برون گذاشتدر زیر پا فکند سرش را چراغ وار
تیغش بلند کرده بازوی صفوت استاز گرد ظلم چون نشود صاف روزگار؟
پیوسته مشورت به دل خویش می کنددر خارج احتیاج ندارد به مستشار
تعمیر آب و گل نکند، چون فروتنانبر گرد خود ز لشکر دلها کند حصار
شهباز دلربای سخاوت به روی دستدر پهن دشت سینه مردم کند شکار
اول عمارتی که در آفاق رنگ ریختتعمیر آستان نجف بود و آن دیار
انجام کارش از رخ آغاز روشن استپیداست حسن سال ز آیینه بهار
برخیز چون گذاشت بنا کار ملک راخواهد بنای دولت او بود پایدار
روی دلش بود به خدا هر کجا که هستمعمار رو به قبله بنا کرده این دیار
در طبع پاک طینت او انقلاب نیستچون آب گوهرست ستاده به یک قرار
ای نوبهار رحمت یزدان، به قصد شکرگوشی به روزنامه توفیق خود بدار
پیش از تو خسروان دگر آبروی سعیبسیار ریختند درین خاک مشکبار
چون این طلسم فیض به نام تو بسته استبر مدعای خویش نگشتند کامکار
منت خدای را که به نام تو بسته بودبر مدعای خویش نگشتند کامکار
منت خدای را که به نام تو ثبت بودبر پیش طاق کعبه توفیق این دو کار
بردن فرات را به زمین بوسی مرتضیدیگر عمارت حرم آن بزرگوار
ز اقبال بی زوال به کمتر توجهییک بنده تو کرد تمام این دو شاهکار
خاک ره ائمه اثناعشر تقیکز کلک راست خانه جهان را دهد قرار
بی شک چنین تهیه اسباب می شودآن را که یار گردد تأیید کردگار
زین کار نامدار که اقبال شاه کردشاهان روزگار گرفتند اعتبار
بی چشم زخم، تاج جهانگیر ترازیبنده بود در ازل این لعل آبدار
تا دامن قیامت ای شاه دین پناهبشکن کلاه فخر به شاهان روزگار
اقبال این چنین به که بخشیده است چرخ؟توفیق این چنین به که داده است کردگار؟
این گنج بی دریغ که بر خاک ریخته است؟این همت بلند که را بوده دستیار؟
در شکر حق بکوش که معمور گشته استدنیا و دینت از مدد آفریدگار
امیدوار باش که در آفتاب حشرخواهد شدن عقیق تو از کوثر آبدار