شمارهٔ ۲۰ - در مدح شاه عباس دوم
روی در برج شرف آورد دیگر آفتابکرد ازین تحویل عالم را مسخر آفتاب
کشور ایجاد را از ماه تا ماهی گرفتبر حمل از حوت شد تا سایه گستر آفتاب
از تطاول تیغ بر زلف ایاز شب کشیدعاقبت محمود شد از عدل دیگر آفتاب
کرد در بر جوشن داودی از ابر بهاروز ریاحین هر طرف انگیخت لشکر آفتاب
می توان دانست دارد فکر عالمگیرییزین که می بخشد به لشکر با سپر زر آفتاب
می کند مانند ذوالقرنین از نور دو صبحقاف تا قاف آفرینش را مسخر آفتاب
برق می سوزد به آسانی حجاب ابر راوحشت از ظلمت ندارد چون سکندر آفتاب
با دو دست صبح می گیرد سر خود آسمانبر کمر بندد چو تیغ پاک گوهر آفتاب
با تن تنها مسخر می کند آفاق رانیست از انجم چو شب محتاج لشکر آفتاب
رای روشن سروران را برق شمشیر قضاستکرد در یک جلوه عالم را مسخر آفتاب
حسن عالمسوز در یک جا نمی گیرد قرارمی زند هر صبحگاه از مشرقی سر آفتاب
با ترنج زر ز مشرق مست بیرون آمده استتا که را خواهد زدن بر سینه دیگر آفتاب؟
هیچ موجودی ز روی گرم او نومید نیستمی دهد هر ذره ای را خلعت زر آفتاب
با هزاران خامه زرین برون آمد ز غیبتا چه صورت ها کند دیگر مصور آفتاب
خاک از الوان ریاحین شهپر طاوس شدداد جا چون بیضه اش تا در ته پر آفتاب
از گریبانی که از صبح بهاران باز کردکرد مغز آفرینش را معطر آفتاب
می کند هر روز مهمانی ز شکرخند صبحطوطیان آسمانی را به شکر آفتاب
نیست نور عاریت بر جبهه نورانیشزان نگردد گاه فربه، گاه لاغر آفتاب
ایمن است از چشم بد کآورد با خود از ازلنیل چشم زخم ازین فیروزه منظر آفتاب
با بزرگی در دل هر ذره از کوچکدلیحسن عالمگیر خود را ساخت مضمر آفتاب
هست احسان عمیمش شامل نزدیک و دورهر که را در بر نباشد هست بر در آفتاب
یک دل بیدار، سازد عالمی را زنده دلذره ها را در سماع آورد یکسر آفتاب
همچو ماه نو رکاب خویش را از زر کندبر سر هر کس که گردد سایه گستر آفتاب
شرم احسان می شود اهل کرم را پرده داردر بهار آید برون از ابر کمتر آفتاب
زان بود پیوسته نانش گرم، کز احسان کندچشم ذرات جهان را سیر یکسر آفتاب
دایم از خط شعاعی مد احسانش رساستزین سبب بر اختران گردیده سرور آفتاب
گوهر مقصود ریزد در کنارش چون صدفدیده ای را کز فروغ خود کند تر آفتاب
دولتش زان گشت روزافزون که فیضش می رسددر بهاران بیش از ایام دیگر آفتاب
چهره اش زان است نورانی که نگذارد به شباز دل بیدار پهلو را به بستر آفتاب
گرچه در زیر نگین اوست سرتاسر زمینبرندارد از سجود بندگی سر آفتاب
سجده میآرند پیشش گرچه ذرات جهانمی کند دریوزه همت ز هر در آفتاب
کرد تسخیر جهان در جلوه ای، گویا گرفتهمت از صاحبقران هفت کشور آفتاب
تیغ عالمگیر بازوی قضا، عباس شاهکز فروغ جبهه او شد منور آفتاب
نسبت خورشید با آن روی نورانی خطاستچون به ظل حق تواند شد برابر آفتاب؟
تیغ او را گر به خاطر بگذراند، می شودچون مه از انگشت پیغمبر دو پیکر آفتاب
شبنمی بی رخصت از گلزار نتواند ربوددر زمان دولت آن دادگستر آفتاب
کرد در زر خاک را دست زرافشانش نهانساخت پنهان در ضمیر خاک اگر زر آفتاب
شد تمام از فیض عالمگیر او هر ناقصیماه نو را کرد گر بدر منور آفتاب
بی توقف چون نگاه گرم برگردد به چشمگر کند فرمان که برگردد به خاور آفتاب
جد او را بود در فرمان، عجب نبود اگربر خط فرمان اولادش نهد سر آفتاب
آسیای آسمان را سنگ زیرین می شودکوه حلمش سایه اندازد اگر بر آفتاب
سایه دستی اگر از حفظ او آرد به دستنخل مومین از گداز ایمن بود در آفتاب
بارگاه آن بلند اقبال را چون بندگانهست با تیغ و سپر پیوسته بر در آفتاب
از زوال ایمن بود تا دامن آخر زمانبر سپهر جاه او دوران کند گر آفتاب
رتبه گوهر به معنی از صدف بالاترستگر ز قدر او به صورت هست برتر آفتاب
تا قیامت دامن ساحل نمی بیند به خوابگر شود در بحر جود او شناور آفتاب
دست پیش چشم می گیرد ز ابر نوبهارتا کند نظاره آن روی انور آفتاب
کاسه دریوزه می سازد هلال عید راتا ستاند نور ازان رای منور آفتاب
شب نمی سازد به چشمش روز روشن را سیاهتوتیا سازد اگر از خاک آن در آفتاب
نیست گر از بندگان او، چرا از ماه نومی کشد در گوش گردون حلقه زر آفتاب؟
با فروغ رایش از غیرت دل خود می خورددر ته خاکستر گردون چو اخگر آفتاب
تا به خاک آستان او بدوزد خویش راتا بد از خط شعاعی رشته زر آفتاب
ز اشتیاق دست گوهربار آن دریای جوددر معادن می دهد سامان گوهر آفتاب
بحر گردد نیکنام از ریزش ابر بهارشد به ذوق همت او کیمیاگر آفتاب
نیست کافی دست گوهربار او را گر کندسنگها را جمله گوهر، خاک را زر آفتاب
آب شد دل خصم را از رایت بیضای اونخل مومین پای چون محکم کند در آفتاب؟
نیست با ملک سلیمان غافل از احوال موربا کمال قدر باشد ذره پرور آفتاب
خشم عالمسوز او در رزم می گردد عیانمی نماید گرمی خود روز محشر آفتاب
پاک می سازد نظرها را برای دیدنشدیده ها (را) از تماشا، گر کند تر آفتاب
شمسه ایوان او را در خور و شایسته بودبا فروغ جبهه گر می داشت لنگر آفتاب
سالها شد می کند خالص طلای خویش راتا شود روزی مگر گلمیخ آن در آفتاب
پیش شکرخند لطف او نمی گردد سفیدگرچه قند صبح را سازد مکرر آفتاب
دید تا در خانه زین آن بلنداقبال رابر زمین خود را گرفت از چرخ اخضر آفتاب
محضر هر کس به توقیع قبول او رسیدمی شود از روشنی هر مهر محضر آفتاب
تا به آب قدرت این نه آسیا گردان بودتا به امر حق شود طالع ز خاور آفتاب
بر مراد این بلند اختر بود گردان سپهربرنتابد از خط فرمان او سر آفتاب