گنج

شمارهٔ ۱۹ - در مدح شاه عباس دوم

هوا را کند پر ز اختر شکوفهزمین را کند بحر گوهر شکوفه
ز پیراهن یوسفی مغزها رابه هر جلوه سازد معطر شکوفه
کف تازه رویی است از بحر رحمتکه باشد به گوهر برابر شکوفه
ز گلزار غیبی به ما دور گردانبود نامه و نامه آور شکوفه
به صنع الهی است هر تیره دل رابه صد شمع کافور رهبر شکوفه
ز چتر پریزاد و تخت سلیماندهد یاد بر شاخ اخضر شکوفه
ز هر غنچه چون محمل لیلی آردبرون ماه سیمای دیگر شکوفه
در آیینه آب از عکس سازدپری را به شیشه مصور شکوفه
ز احیای اشجار روشندلان رادهد یاد از صبح محشر شکوفه
چو بال پری بر بساط سلیمانبر آفاق شد سایه گستر شکوفه
نهان ساخت چون رشته در عقد گوهررگ شاخها را سراسر شکوفه
ندیدی به وادی اگر محرمان راببین پهن در خاک اغبر شکوفه
چو شیر از رگ شاخها زهردی رابه نرمی برآورد یکسر شکوفه
شب و روز را کرد با هم برابرز نور جبین منور شکوفه
ازان همچو صبح است خندان و روشنکه خورشید گل راست خاور شکوفه
چو راهی که از برف پوشیده گرددنهان شد چنان شاخ ها در شکوفه
مگر نامه عاشق بی قرارست؟که گیرد هوا چون کبوتر شکوفه
ز افشاندن فلس، آب روان راچو ماهی کند سیم پیکر شکوفه
ز دستار آشفته اش می کند گلکه در پرده خورده است ساغر شکوفه
هوای که برده است از دل قرارش؟که در بیضه آرد برون پر شکوفه
ز حفظش به صد دست شاخ است عاجزز بس شیر مست است دیگر شکوفه
توانگر کند مفلسان طرب رابراتی است از نقد خوشتر شکوفه
بگیر از گلستان برات نشاطینبسته است چندان که دفتر شکوفه
ز دست گهر ریز هر کف زمین راکند چون صدف پر ز گوهر شکوفه
ز آب گهر خاک سیراب گرددچنین گر کند خنده تر شکوفه
نقاب لطیفی است کز خوش قماشیشود چهره با روی دلبر شکوفه
نماند نهان حسن در زیر چادربه یک جانب انداخت معجر شکوفه
شود خون به تدریج شیر، از چه رو شدبدل با گل و لاله یکسر شکوفه؟
کند شمع کافور در روز روشنز سیم است از بس توانگر شکوفه
ز کم فرصتی های فصل بهارانبود بر جناح سفر هر شکوفه
گشود از دل خاکیان عقده ها رابه دندان چون عقد گوهر شکوفه
ز آیینه گیرند اگر پشت در زرگرفت آب را روی در زر شکوفه
چو شیری که از مهر فرزند زایدزند جوش زان گونه از بر شکوفه
ازان خواب فصل بهارست شیرینکه جامی است پر شیر و شکر شکوفه
کند بر عصا تکیه در عهد طفلیز مستی چو پیر معمر شکوفه
زمین را لباس و هوا راست معجرکتان است و مهتاب انور شکوفه
بلورین شود ساق سرو و صنوبرزند این چنین غوطه گر در شکوفه
شود شاخها سر به سر سیم ساعدکند باغ را چون سمنبر شکوفه
که دیده قلم کاغذ از خود برآرد؟به هر شاخ بنگر مصور شکوفه
چو مریم که عیسی بود در کنارشگرفته چنان میوه در بر شکوفه
ز بس چرب نرمی، به خاکی نهادانگواراست چون شیر مادر شکوفه
چو صوفی نهان در ته خرقه داردز هر برگ، مینای اخضر شکوفه
چو شیری کز انگشت اطفال زایدبرآرد ز شاخ آنچنان سر شکوفه
ازان در نظرهاست شیرین که داردز هر غنچه ای تنگ شکر شکوفه
ندیدی بر آیینه سیماب لرزانبه هر صفحه آب بنگر شکوفه
توان یافت فیض صبوحی دل شبز بس کرد شب را منور شکوفه
توان یافت فیض صبوحی دل شبز بس کرد شب را منور شکوفه
گرفته است در نقره خام یکسرزمین را چو مهتاب انور شکوفه
اگر سیر مهتاب در روز خواهیگذر کن به بستان و بنگر شکوفه
ز خون جام اهل نظر نیست خالیکه بادام را باشد احمر شکوفه
به لوح زمین می کند نقطه ریزیکه از فال نیکو خورد بر شکوفه
چه تقصیر ازو گشت صادر چو آدم؟که عریان شد از حلیه یکسر شکوفه
پراندند بهر چه ناخن به چوبش؟اگر نیست نقدش مزور شکوفه
شکستند ازان بیضه ها در کلاهشکه نخوت به سر داشت از زر شکوفه
نمی گشت بازیچه هر نسیمیاگر مغز می داشت در سر شکوفه
سبکسار و پوچ است، ازان هر زمانیزند دست در شاخ دیگر شکوفه
چو پیر خرابات از تازه روییکند ملک دلها مسخر شکوفه
کم از کهکشان نیست هر کوچه باغیز بس ریخت بر خاک اختر شکوفه
به هر جا رسی می توان واکشیدنکه شد بستر و بالش پر شکوفه
ندیدی اگر روز روشن ستارهفروزان ز هر شاخ بنگر شکوفه
بیفشان زر و سیم کز باد دستیبرومند گردید از بر شکوفه
به ریزش ز اقران سرآمد توان شدازان شد بر اشجار سرور شکوفه
تو هم شیشه را پنبه بردار از سرچو ریزان شد از شاخ اخضر شکوفه
گرو کن به می هر چه داری ز پوششچو انداخت دستار از سر شکوفه
در این موسم از کشتی باده مگذرکه سامان دهد بادبان هر شکوفه
چو سیماب کز شعله گردد سبکپاشد از آتش گل سبک پر شکوفه
به ناخن خراشد زمین چمن راز شرم نثار محقر شکوفه
چو عیسی به گهواره گردید گویابه مدح شه دادگستر شکوفه
بهار جهان، شاه عباس ثانیکه بر نام او می زند زر شکوفه
چنان آرمیده است عالم به عهدشکه بر خود نلرزد ز صرصر شکوفه
زمین عنبر تر شد از بوی خلقشبهاری است زان عنبر تر شکوفه
به باغی که افتد به دولت گذارششود اختر سعد یکسر شکوفه
هوا مشکبو گردد از عطسه گلشود گر ز خلقش معطر شکوفه
شود عاجز از ثبت یکروزه جودششجر گر شود کلک و دفتر شکوفه
ز حفظش به بال و پر کاغذ آیدبه ساحل ز دریای آذر شکوفه
ز صبح جبینش بود فتح لامعز میوه بود مژده آور شکوفه
بود فتح ها در لوای سفیدشچو رنگین ثمرها نهان در شکوفه
زمین بوس شه می کند هر بهاریازان رو بود نیک اختر شکوفه
نگه دار سررشته حرف صائباگر چه بود در و گوهر شکوفه
سخن مختصر ساز، هر چند گرددز تکرار قند مکرر شکوفه
مکن دست کوته ز دامن دعا رابود در گذر تا چو اختر شکوفه
همی تا ز تأثیر باد بهارانشود از درختان مصور شکوفه
نهال برومند اقبال او راثمر کام دل باد و گوهر شکوفه