گنج

شمارهٔ ۱۸ - در مدح شاه عباس دوم

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ان۶۴ بیت
سرمه چشم ملایک شد غبار اصفهاناز وجود فایض الجود شهنشاه زمان
شاه عباس بلند اقبال کز پیشانیشمی توان دید اختر صاحبقرانی را عیان
سایه لطف خدا کز آفتاب رایتشغوطه زد روی زمین در سایه امن و امان
آنچنان کز معنی سنجیده یابد لفظ قدرپادشاهی از شکوه ذاتی او یافت شان
سایه دست ولایت آن بلند اقبال راهست چون مهر نبوت جد او را پشتبان
کشتی نوح است در ایام او مهد زمینگردش جام است در دوران او دور زمان
آنچنان کز تیغ جدش محو شد آثار کفرشسته شد از آب تیغش ظلمت ظلم از جهان
ز اعتقاد راسخ او مذهب اثناعشریک سر و گردن گذشته است از بروج آسمان
گر بود عید جهان چون جمعه عهدش، دور نیستهفتم است از شاه اسماعیل آن صاحبقران
پایه تخت گران تمکینش از دست دعاستهست از بال ملک آن ظل حق را سایبان
جوز پوسیده است با حلم گرانسنگش زمینپای خوابیده است با عزم سبکسیرش زمان
دولت بیدار او تا سایبان عالم استمی کند در خواب کار اژدها چوب شبان
همت او برتر و خشک جهان ابقا نکردگشت کان در عهد او دریا و دریا گشت کان
بیضه اسلام ازو شد چون فلک محکم اساسدرد دین او کند کار مسیحای زمان
در خم محراب تیغش، سجده بی سر کندهر که از فرمان او سرپیچد از گردنکشان
مد بسم الله ممتازست از تیر شهابرایت او را چه نسبت با درفش کاویان؟
دستگاه بحر افزون است از ظرف حبابقدرش از کوچکدلی گنجیده زیر آسمان
حلم او گر سایه اندازد به فرق کوه قافاز گرانسنگی شود در خاک چون قارون نهان
می شود انگشت زنهاری علم در فوج خصمچون برآرد تیغ بی زنهار آن صاحبقران
در نیام از تیغ او گردد دل دشمن دو نیمبا خموشی می دهد الزام خصم آن ترزبان
تا جگرگاه زمین جایی ناستد تیغ اوگر کند شمشیر بر سد سکندر امتحان
از سر دشمن شود چون رشته پنهان در گهرراست سازد چون به قصد خصم بدگوهر سنان
در صدف دارد گهر از تاج شاهان تکیه گاهقدر او زیر فلک باشد فراز آسمان
پشت دست از پنجه مرجان گذارد بر زمینپشت دست گوهرافشانش محیط درفشان
صیدگاهی را به یک ناوک کند خالی ز صیدبس که در یک جا ناستد تیر آن زورین کمان
ریشه غم می شود از پیچ و تاب انفعالگر ببیند چهره خندان او را زعفران
پرده فانوس گردد آب بر نور شرارحفظ او آنجا که گردد بر ضعیفان دیده بان
فتنه بی باک را زنجیر دست و پا شده استدر زمان دولت بیدار او خواب گران
رخنه های فتنه را از بس که محکم کرده استمار نتواند به زنهار آورد بیرون زبان
گر شود شیرازه گلشن نظام دولتشگل نگرداند ورق تا حشر از باد خزان
آنچنان کز نوبهاران سبز گردد باغهابخت عالم شد ز بخت تازه روی او جوان
منبری کز خطبه او سربلندی یافته استبام گردون را تواند شد ز رفعت نردبان
هر زری کز سکه اقبال او شد سرخ روچون زر خورشید، حکمش بر جهان گردید روان
رشته مسطر شود در گوهر شهوار گمچون نویسد خامه وصف آن کف گوهرفشان
تنگ میدان تر بود از حلقه انگشتریملک امکان پیش چشم آن سلیمان زمان
می کند در هفته ای تسخیر هفت اقلیم راهمتش گر سر فرو آرد به تسخیر جهان
بس که شد کوتاه دست انقلاب از عدل اوبحر را طوفان شود افسانه خواب گران
گر ز رای روشنش می داشت اسکندر چراغآب حیوان زو نمی گردید در ظلمت نهان
پیش عدل او که از آوازه عالم را گرفتپای در زنجیر دارد شهرت نوشیروان
گر شود هم پله با حلم گرانسنگش زمینپله خاک از سبکباری رود بر آسمان
اختر اقبال او تا شد نمایان از فلکروشن از خورشید دیگر گشت چشم آسمان
همچو نرگس کاسه دریوزه ها زرین شوددست او چون آفتاب آنجا که گردد درفشان
در صف پیکار چون شمشیر او عریان شودخاک، اطلس پوش گردد از شفق چون آسمان
می شود انگشت زنهاری نیستان شیر راگر کند آهو به عهدش حمله بر شیر ژیان
در زمانش کاروانی بی نیازست از دلیلکز سر رهزن بود در راهها سنگ نشان
بستگی ز امنیت عهدش ز درها دور شدنیست یک دربسته شبها غیر چشم پاسبان
از سیاست بود اگر زین پیش دولت منتظممنتظم کرد او ز حسن خلق، اوضاع جهان
چشم کافر گرفتد بر جبهه نورانیشبگذرد نام خدا بی اختیارش بر زبان
گر سوار رخش رستم گردد آن گردون شکوهمی شود جای عرق، خون از مساماتش روان
جلوه در پیراهن یوسف کند تقصیر ماعفو او آنجا که گردد پرده دار مجرمان
بی کلید حسن خلقش نیست ممکن وا شودهر که را گردد شکوه محفلش قفل زبان
دشمن بی مغز را از تیغ جوهردار اواز هجوم زخم، جوهردار گردد استخوان
چرخ را چون عامل معزول در دوران اوسبحه انجم نمی افتد ز دست کهکشان
در زمان تیغ بی زنهار عالمسوز اوتیغ خورشید از ادب بر خاک می مالد زبان
دشمنانش را به هم مشغول می سازد سپهرتا بود ز آلودگی شمشیر قهرش در امان
پوست گردد همچو ماهی بر تن دشمن زرهشست صاف او خورد چون غوطه در بحر کمان
بس که شد دست ضعیفان در زمان او قویبرق می پیچد به خود تا بگذرد از نیستان
برق عالمسوز هرگز با سیاهی آن نکردآنچه شمشیر کج او کرد با هندوستان
زان نمی پیچند فیلان سر ز فرمان کجککز کجی و تیزی از شمشیر او دارد نشان
نگسلد عقل گهر گر رشته از هم بگسلدمنتظم شد بس که در دوران او وضع جهان
تیغ بندانش چو مژگان ناوک یک تر کشنددر شکست قلب دشمن یکدلند و یکزبان
یوسفستانی است عالم را ز اخلاق جمیلدیده بد دور باد از این سلیمان زمان
تا بود خورشید تابان شمع ایوان سپهرباد روشن زین چراغ ایزدی کون و مکان
از عنایات الهی روزگار دولتشمتصل گردد به عهد مهدی صاحب زمان