گنج

شمارهٔ ۱۷ - در مدح شاه عباس دوم

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ر۱۱۹ بیت
کرد میزان حساب آماده بهر خاکیاناز شب و روز مساوی میر عدل نوبهار
از شکوفه نامه اعمال اشجار چمنمضطرب آمد به پرواز از یمین و از یسار
گل چو خورشید قیامت آتشین رخسار شدخاک شد صحرای محشر از فروغ لاله زار
ریخت شبنم از رخ گلها چو انجم از سپهرابرها چون کوه شد سیار در روز شمار
ابر رحمت بست دامان شفاعت بر کمردید از گرد گنه چون خاکیان را شرمسار
گرد عصیان را به دست گوهرافشان پاک شستحله فردوس پوشانید در هر شاخسار
می بده ساقی که صهبا در بهشت آمد حلالساز شو مطرب که شد آهنگ، وضع روزگار
برگ عشرت کن که تمهید بساط عیش رااز رگ ابر بهاران شد مهیا پود و تار
خاصه هنگامی که چون خورشید عالمتاب کردروی در بیت الشرف صاحبقران کامکار
اول شاهان عالم، ثانی عباس شاهافسر فرمانروایان، خاکروب هشت و چار
صاحب اقبالی که تا بر مسند دولت نشستتوبه کرد از فتنه انگیزی مزاج روزگار
در شرافت همچو بسم الله از آیات دگرسرفرازست از شهنشاهان عصر آن نامدار
جلوه در پیراهن بی جرم یوسف می کندهر گناهی را که باشد بخشش او پرده دار
نیست در روی زمین جز آستان دولتشهست اگر خاک مرادی در بساط روزگار
می شود طوق گریبان حلقه فتراک اوهر که سرپیچد ز امر نافذ آن شهریار
هست از دست ولایت قوت بازوی اوآب شمشیرش بود از جویبار ذوالفقار
خلق او دریای فیاضی است کز هر موجه ایعنبر اندازد به جای کف جهان را بر کنار
از سیاست بود دایم ملک شاهان منتظمچون بهار از حسن خلق او داد نظم روزگار
چرخ زنگاری است بر اقبال روزافزون اوتنگ میدان چون لباس غنچه بر جوش بهار
آفتاب عالم افروزست در برج شرفزیر چتر زرنگار آن سایه پروردگار
می خورند از خوشدلی در نوبهار عدل اودر رحم اطفال جای خون شراب خوشگوار
جبهه اقبال او آیینه اسکندری استشاهی روی زمین گردیده در وی آشکار
تیغش از بسیاری فتح و ظفر گشته است خمشاخ خم پیدا کند چون میوه باشد بی شمار
در خم چوگان اقبال جهان پیمای اوچون فلک گوی زمین یک جا نمی گیرد قرار
تا نشد پیوسته با تیغ کجش ابروی فتحطاق ابروی جوانمردی نگردید آشکار
گر به دریا سایه تیغ جهانسوزش فتدپوست اندازند یکسر ماهیانش همچو مور
چرخ را چون عامل معزول در دوران اوسبحه انجم نمی افتد ز دست رعشه دار
همچو گوهر کز شرف دارد بلندی بر صدفقدر او زیر فلک بر آسمان باشد سوار
رنگ جرأت می دهد بر چهره مریخ پشتآفتاب رایتش هر جا که گردد آشکار
ماهیی کز حفظ او باشد دعای جوشنشفلسش از آتش برآید چون زر کامل عیار
هر گوزنی را که یاد تیر او در دل گذشتاستخوانش سر به سر زهگیر شد بی اختیار
بس که تیرش می جهد از سینه نخجیر صافگرد چون خیزد، به فکر زخم می افتد شکار
حلمش از جا درنیارد از گناهان بزرگکوه قاف از سایه عنقا نگردد بی قرار
پله خاک از گرانی ناله قارون کندچون به افشاندن سبک سازد کف گوهر نثار
حفظ او تا شد ضعیفان جهان را دیده بانمی کند چون چشم ماهی سیر در دریا شرار
از اشارت می کند دست تماشایی قلمتیغ چون ماه نوش هر جا که گردد آشکار
گرد بادش آسیای خون به گردش آورددامن دشتی که شد از آب تیغش لاله زار
خون شود شیری که در ایام شیرین خورده استبیستون را گر دهد سرپنجه قهرش فشار
خشک چون نال قلم در آستین شد دست ظلمتا برآورد از نیام عدل تیغ آبدار
شهپر سیمرغ باشد بر فراز کوه قافتیغ در سرپنجه مردانه آن شهریار
هست از تیغ کج او تکیه گاه اقبال راپرخم آید در نظر زان روی چون ابروی یار
وام چندین ساله خورشید را واپس دهدنور گیرد ماه اگر زان روی خورشید اشتهار
گر خلد خاری به پای رهروان در عهد اواز سیاست در خطر باشد سرسبز بهار
همچو زال زر جهد از خواب با موی سفیدگر به خواب رستم آید هیبت آن شهریار
ابجد طفلانه شمشیر عالمگیر اوستداستان رستم و افسانه اسفندیار
آفتاب فتح را در آستین دارد چو صبحرایت بیضای او هر جا که گردد آشکار
هر رگ سنگی شود انگشت زنهار دگرگر نماید امتحان بر کوه، تیغ آبدار
پوست گردد چون زره از تیر باران خصم رااز کمان ماه تمام او چو گردد هاله دار
کوچه ها پیدا شود در آسمان چون رود نیلگر ز عزم صادق آرد رو به این نیلی حصار
از مسامش لعل چون می از حریر آید برونگر به کان لعل افتد ظل آن کوه وقار
خنده بر لب بخیه الماس گردد خصم رارخنه های ملک را کرده است از بس استوار
بگذراند گر شکوه ذاتی او را به دلچاک گردد چون لباس غنچه این نیلی حصار
برنمی گردد ز کوه حلمش از تمکین صدابا سبکروحی که یک جا جمع کرده است این وقار؟
گوهرش را نیست جز جیب فقیران مخزنیبحر او را نیست غیر از دامن سایل کنار
ناف آهو نافه را از شرم بر صحرا فکندکرد بر صحرای چین تا نکهت خلقش گذار
ماه اگر مالد به خاک آستان او جبیناز کلف دیگر نگردد چهره او داغدار
تیغ او آلوده کم گردد به خون دشمنانخصم بی مغزش ز خود آتش برآرد چون چنار
گرگ در ایام عدلش چون سگ اصحاب کهفبرنمی آید ز بیم گوسفند از کنج غار
چون دعای راستان کز آسمان ها بگذردمی کند از جوشن نه تو خدنگ او گذار
دیده مخمور از خواب پریشان ایمن استمنتظم گردیده است از بس که وضع روزگار
حسن خلقش تازه رو بر می خورد با خار وگلنیست حیف و میل در میزان عدل نوبهار
بر ضمیر روشن او خرده راز فلکبر طبق پیوسته باشد چون زر گل آشکار
آب گردد استخوان بیستون چون جوی شیربرق شمشیرش کند گر در دل خارا گذار
خانه بر دوشی به غیر از جغد در عالم نماندبس که شد معمور از معماری عدلش دیار
آهوان سیر چراغان می کنند از چشم شیربا حضور خاطر، از عدلش، دل شبهای تار
آهوان سیر چراغان می کنند از چشم سیربا حضور خاطر، از عدلش، دل شبهای تار
نیست در عقل متین او تصرف باده راسیل کوه قاف را هرگز نسازد بی قرار
گر درآرد نوبهار خلق او را در ضمیربر سپند آتش گلستان گردد ابراهیم وار
بهر مظلومان اگر نوشیروان زنجیر بستمی دهد دامن به دست دادخواه آن شهریار
خضر را در رهنوردی رهبری در کار نیستبخت سبز او ندارد احتیاج مستشار
ابر دستش خون دریا را به جوش آورده استنیست مرجان این که گردیده است از بحر آشکار
غیر جام می که خونش در شریعت خوردنی استخالی از وی برنگردیده است هیچ امیدوار
لب گشودن رفت از یاد صدف در عهد اوبی سؤال از بس که بخشد آن کف گوهر نثار
طفل از پستان گرفتن می کند پهلو تهیدر زمان همت او شد گرفتن بس که عار
از ورق گردانی باد خزان آسوده استنخل امیدی که آید در زمان او به بار
بر امید بخشش دست گهربارش کندصد هزاران دست از یک آستین بیرون چنار
دخل بحر و کان چه باشد با سخای ذاتیش؟خرده گل چیست پیش خرج باد نوبهار؟
ناف عالم را به نام او بریده است آسمانمکه را تسخیر خواهد کرد آن عالم مدار
در نخستین رزم، ملک از زاده اکبر گرفتدر جهاد اکبر او از خسروان شد نامدار
سر به سر فیلان مست کشور هندوستانچون کجک گشتند از تیغ کج او هوشیار
چون سلیمان می شود بر دیو و دد فرمانرواشهسواری را که باشد فیل مست اول شکار
تا به دولت بر سریر پادشاهی تکیه کردآمد از توران به درگاهش دو شاه نامدار
از عنایت های آن فرمانده دنیا و دینهر دو گردیدند از دنیی و عقبی کامکار
گرچه در دعوی است اقبالش ز شاهد بی نیاززین دو عادل شد مبرهن بر صغار و بر کبار
تا شود از پرتو خورشید، ماه نو تمامتا به گرد خاک باشد چرخ گردان را مدار
باد در زیر نگین او را جهان چون آفتابتا شود نور ظهور صاحب الامر آشکار
بادها مشکین نفس شد ابرها گوهرنثارخوش به آیین تمام امسال می آید بهار
زنگ کلفت ابر از دلها به تردستی زدودرفت گرد از سینه ها با دامن گل نوبهار
ابرها در یکدگر پیوست چون بال پریشد بساط خاک چون تخت سلیمان سایه دار
جوش گل برداشت چون خشت از سر خم خاک راچرخ مینایی ز برگ عیش پر شد غنچه وار
محو شد چون صبح کاذب از جهان آثار برفتا شد از شاخ شکوفه صبح صادق آشکار
زهر سرما را شکرخند شکوفه همچو شیرنرم نرم آورد بیرون از عروق شاخسار
از الف زان سان که پیدا شد حروف مختلفصد هزاران رنگ گل ظاهر شد از هر نوک خار
دامن دریای اخضر شد ز شادابی چمنماهی سیمین شد از سیم شکوفه جویبار
از عقیق و لعل و یاقوت آنچه در گنجینه داشتدر لباس لاله و گل داد بیرون کوهسار
از رگ ابر آسمان چون سینه شهباز شدخاک چون بال تذروان شد ز گلها پرنگار
آنچنان کز خم می پرزور دورافکند خشتخاک را از جای خود برداشت جوش لاله زار
گریه شادی ز شبنم بر رخ گلها دویدتا کشید ابر بهاران بوستان را در کنار
تا چه در گوش درختان گفت باد صبحدمکز طرب شد پایکوبان سرو دست افشان چنار
از شکوه باغ دریایی پر از گوهر شده استهر رگ شاخی رگ ابری است مرواریدبار
چون غبار خط که برخیزد ز روی گلرخانسبز برمی خیزد از روی زمین گرد و غبار
بس که هر خاری ملایم شد ز تأثیر هوامی کند گل در گریبان عاشقان را خارخار
از شکوفه هر کف خاکی ید بیضا شده استصخره موسی است هر سنگی ز جوش چشمه سار
از بنفشه باغ ها پر شعله نیلوفری است؟یا مه مصرست از سیلی شده نیلی عذار
نگسلد فریاد مرغان چمن از یکدگرروز و شب از تردماغی چون صدای آبشار
ابرها مستغنی از آمد شد دریا شدنداز طراوت شد جهان خاک از بس آبدار
شسته رو از خواب می خیزند خوبان همچو گلبس که گردیده است عالم از رطوبت مایه دار
از خمار آرد برون کسب هوا مخمور راشد جهان از بس به کیفیت ز فیض نوبهار
گر کند صیاد دام خود نهان در زیر خاکدر کشیدن سنبل سیراب گردد آشکار
جلوه نشو و نما از بس بلند افتاده استاز برای چیدن گل خم نمی گردد سوار
از لب خندان کند گل در گریبان هدفغنچه پیکان ز فیض انبساط نوبهار
شاخ گل می گردد از تردستی آب و هواچوب تعلیمی اگر در دست خود گیرد سوار
سبز شد چون بال طوطی بال و پر پروانه رابس که شد آتش ز لطف نوبهاران آبدار
از فروغ لاله و گل آب می گردد به چشمزین سبب باشند دایم ابرها گوهرنثار
تازه رویان چمن محو تماشای خودندهر گلی آیینه ها دارد ز شبنم در کنار
همچو زخم آب، زخم سنگ می جوشد به همبس که از لطف بهاران شد ملایم کوهسار
از خجالت در گریبان سرکشد چون خارپشتگر درین موسم بهشت عدن گردد آشکار
یوسف گم کرده خود را فرامش می کندپیر کنعان را به طرف باغ اگر افتد گذار
سر برآوردند ارواح نباتی از زمینصور اسرافیل تا از رعد گردید آشکار