شمارهٔ ۲۱ - در مدح حضرت سیدالشهداء (ع)
خاکیان را از فلک امید آسایش خطاستآسمان با این جلالت گوی چوگان قضاست
پرده خارست اگر دارد گلی این بوستاننوش این غمخانه را چاشنی زهر فناست
ساحلی گر دارد این دریا لب گورست و بسهست اگر کامی درین ویرانه کام اژدهاست
داغ ناسورست هست این خانه را گر روزنیآه جانسوزست اگر شمعی درین ماتم سراست
سختی دوران به ارباب سعادت می رسداستخوان از سفره این سنگدل رزق هماست
نیست سالم دامن پاکان ز دست انداز اوگرگ تهمت یوسف گل پیرهن را در قفاست
سنگ می بارد به نخل میوه دار از شش جهتسرو از بی حاصلی پیوسته در نشو و نماست
قرص مهر و ماه گردون را کسی نشکسته استاز دل خود روزی مهمان درین مهمانسراست
هر زبانی کز فروغ صدق دارد روشنیزنده زیر خاک دایم چون چراغ آسیاست
تیرباران قضا نازل به مردان می شوداز نیستان شیر را آرامگاه و متکاست
هست اگر آسایشی در زیر تیغ و خنجرستدیده حیران قربانی بر این معنی گواست
با قضای آسمان سودی ندارد احتیاطبیشتر افتد به چه هر کس درین ره با عصاست
کی مسلم می گذارد زندگان را روزگار؟کز سیه روزان این ماتم سرا آب بقاست
نیست غیر از نامرادی در جهان خاک مرادمدعای هر دو عالم در دل بی مدعاست
عارفانی را که سر در جیب فکرت برده اندچون ز ره صد چشم عبرت بین نهان زیر قباست
لب گشودن می شود موج خطر را بال و پرلنگر این بحر پرآشوب، تسلیم و رضاست
زیر گردون ما ز غفلت شادمانی می کنیمورنه گندم سینه چاک از بیم زخم آسیاست
هر گدا چشمی نباشد مستحق این نوالدرد و محنت نزل خاص انبیا و اولیاست
زخم دندان ندامت می رسد سبابه رااز میان جمله انگشتان، که ایمان را گواست
در خور ظرف است اینجا هر دهان را لقمه ایضربت تیغ شهادت طعمه شیر خداست
نیست هر نخجیر لاغر لایق فتراک عشقآل تمغای شهادت خاصه آل عباست
کی دلش سوزد به داغ دردمندان دگر؟چرخ کز لب تشنگان او شهید کربلاست
آنچه از ظلم و ستم بر قرة العین رسولرفت از سنگین دلان، بر صدق این معنی گواست
مظهر انوار ربانی، حسین بن علیآن که خاک آستانش دردمندان را شفاست
ابر رحمت سایبان قبه پر نور اوروضه اش را از پر و بال ملایک بوریاست
دست خالی برنمی گردد دعا از روضه اشسایلان را آستانش کعبه حاجت رواست
در رجب هر کس موفق شد به طوف مرقدشبی تردد جای او در مقعد صدق خداست
در ره او زایران را هر چه از نقد حیاتصرف گردد، با وجود صرف گردیدن بجاست
چون فتاده است این مصیبت زائران را عمر کاهدر تلافی زان طوافش روح بخش و جانفزاست
نیست اهل بیت را رنگین تر از وی مصرعیگر بود بر صدر نه معصوم جای او، بجاست
کور اگر روشن شود در روضه اش نبود عجبکان حریم خاص مالامال از نور خداست
با لب خشک از جهان تا رفت آن سلطان دینآب را خاک مذلت در دهان زین ماجراست
زین مصیبت می کند خون گریه چرخ سنگدلاین شفق نبود که صبح و شام ظاهر برسماست
عقده ها از ماتمش روی زمین را در دل استدانه تسبیح، اشک خاک پاک کربلاست
در ره دین هر که جان خویش را سازد فدادر گلوی تشنه او آب تیغ آب بقاست
تا بدخشان شد جگرگاه زمین از خون اوهر گیاهی کز زمین سر برزند لعلی قباست
نیست یک دل کز وقوع این مصیبت داغ نیستگریه فرض عین هفتاد و دو ملت زین عزاست
می دهد غسل زیارت خلق را در آب چشماین چنین خاک جگرسوزی ز مظلومان کراست؟
بهر زوارش که می آیند با چندین امیدهر کف خاک از زمین کربلا دست دعاست
مردگان با اسب چوبین قطع این ره می کنندزندگان را طاقت دوری ز درگاهش کجاست؟
از سیاهی داغ این ماتم نمی آید بروناین مصیبت هست بر جا تا بجا ارض و سماست
از جگرها می کشد این نخل ماتم آب خویشتا قیامت زین سبب پیوسته در نشو و نماست
گرچه از حجت بود حلم الهی بی نیازاین مصیبت حجت حلم گرانسنگ خداست
قطره اشکی که آید در عزای او به چشمگوشوار عرش را از پاکی گوهر سزاست
زائران را چون نسازد پاک از گرد گناه؟شهپر روح الامین جاروب این جنت سراست
سبحه ای کز خاک پاک کربلا سامان دهندبی تذکر بر زبان رشته اش ذکر خداست
چند روزی بود اگر مهر سلیمان معتبرتا قیامت سجده گاه خلق مهر کربلاست
خاک این در شو که پیش همت دریا دلشزایران را پاک کردن از گنه کمتر سخاست
مغز ایمان تازه می گردد ز بوی خاک اواین شمیم جانفزا با مشک و با عنبر کجاست؟
زیر سقف آسمان، خاکی که از روی نیازمی توان مرد از برایش، خاک پاک کربلاست
تا شد از قهر الهی طعمه دوزخ یزیدنعره هل من مزید از آتش دوزخ نخاست
تکیه گاهش بود از دوش رسول هاشمیآن سری کز تیغ بیداد یزید از تن جداست
آن که می شد پیکرش از برگ گل نیلوفریچاک چاک امروز مانند گل از تیغ جفاست
آن که بود آرامگاهش از کنار مصطفیپیکر سیمین او افتاده زیر دست و پاست
چرخ از انجم در عزایش دامن پر اشک شدتا به دامان جزا گر ابر خون گرید رواست
مدحش از ما عاجزان صائب بود ترک ادبآن که ممدوح خدا و مصطفی و مرتضاست
سال تاریخ مدیح این امام المتقینچون نهد «جان » سر به پایش «مدح شاه کربلاست »