شمارهٔ ۱۵ - در صفت گرما و مدح شاه عباس دوم
بس که شد تفسیده عالم از فروغ آفتابچون پر پروانه می سوزد کتان در ماهتاب
در هوای تابه نعل ماهیان در آتش استبس که از تأثیر گرما آتشین گردید آب
باد شد گرم آنچنان کز آستین افشانیشمی شود روشن چراغ کشته با صد آب و تاب
خاک گردید آتشین نوعی که رگهای زمینمی کند در چشم انجم جلوه تیر شهاب
از سر آتش نمی خیزد سپند بی قراربس که ترسیده است چشمش زین هوای سینه تاب
قرص خام ماه چون خورشید گردید آتشینشد تنور خاک گرم از بس ز تاب آفتاب
این نه فواره است هر سو جلوه گر در حوضهاکرده است از تشنگی بیرون زبان خویش آب
آتش دوزخ گوارا می شود بر کافرانگر به این گرمی بود هنگامه روز حساب
کرده از بس شدت گرما هوا را آتشیناز بط می هیچ فرقی نیست تا مرغ کباب
از حرارت می گدازد چون شکر در شیر گرمگر شود جام بلورین جلوه گر در ماهتاب
گرم شد می آنچنان در سینه ساغر که شدبادبان کشتی دریای آتش هر حباب
سنگها از بس ملایم گشت، چون می از حریرمی تراود از عروق سنگ یاقوت مذاب
می جهد چون سنگ و آهن آتش از بال و پرشگر زند بط بال خود بر یکدگر در زیر آب
در مزاج مرغ آتشخوار از تاب هواسردی خس خانه دارد شعله با آن آب و تاب
دود می خیزد به جای گرد از روی زمینمی چکد آتش به جای قطره از دست سحاب
چون نسوزد در حریم بیضه بال عندلیب؟گل ز تاثیر هوا در غنچه می گردد گلاب
طوق قمری جلوه گرداب دارد در نظرسرو از تاب هوا از بس که گردیده است آب
از عرق تر می کند پیراهن فانوس راشمع سیم اندام هر دم زین هوای سینه تاب
بیستون از تاب گرما زر دست افشار شدسهل باشد تیشه فولاد اگر گردید آب
گرم شد از بس هوای خانه ها از تاب مهرسوخت در بحر کمان ها تیر را بال عقاب
بلبل و گل در نظرها آتش و خاکسترستگرم شد از بس گلستان زین هوای سینه تاب
چون گنهکاران عریانند در صحرای حشردر بیابان پر آتش جلوه موج سراب
تیر از بحر کمان تا سر برون آورده استشهپرش خاکستر و پیکانش گردیده است آب
جوهر شمشیر گردد موج در جوی نیامگر چنین خواهد شد از گرما دل فولاد آب
نیست جوی شیر جاری در بساط بیستونکز حرارت استخوان سنگ گردیده است آب
کیست غیر از سایه حق تا ز روی مرحمتخلق عالم را سپرداری کند زین آفتاب؟
مظهر لطف الهی شاه عباس، آن که شداز نسیم خلق او خون در بدنها مشک ناب
کیمیای شادی عالم که در دوران اودر رحم اطفال می نوشند جای خون شراب
بر فراز زین سلیمان است بر تخت هوابر سر مسند بود در دامن صبح آفتاب
از گریبان برنمی آرند سر گردنکشانتیغ او تا شد جهان خاک را مالک رقاب
گر به خاطر آورد اقبال روزافزون اوبدر گردد ماه نو بی اقتباس آفتاب
در حریم بیضه ریزد شهپر پرواز راگر به خاطر بگذراند سهم تیغش را عقاب
کشتی نوح است در دریای رحمت جلوه گربر کف دریا مثالش جام لبریز شراب
عطسه مغز نافه را خالی کند از بوی مشکدر گلستانی که گیرند از گل خلقش گلاب
تا ز بزم و رزم در عالم بود نام و نشانتا بود جوهر به تیغ و نشأه در جام شراب
دوستانش را لب پیمانه بادا بوسه گاهدشمنانش را ز زخم تیغ بادا فتح باب