شمارهٔ ۵
تا آب دلبری و ملاحت به جوی توستجانم ز عاشقی همه در جست و جوی توست
گر میل آبها سوی دریا بود همهامروز میل آب ملاحت به جوی توست
روی تو آب روی همه نیکوان ببردوین آب چشم من همه زان آب روی توست
گر سنگ از آب دیده من نرم شد چراسختی هنوز در دل چون سنگ و روی توست
آب فسرده گوی ز نخدان تو شده ستپشتم همیشه با خم چوگان و گوی توست
رویت ز آب روشن و عشقت چو آتش استبا آب و آتش تو به غایت دلم خوش است
ای دل ز بهر دوست در آتش مکان مکنور کرده ای که سوخته گردی فغان مکن
از جان غذای آتش جانان همی کنیجانا غذای آتش جانان زجان مکن
جان سوختن نخواهد و جانان بسوزدتفرمان این همی کن و فرمان آن مکن
ور عشق دوست سوخته آتشت کنداز بهر دوست روی بر آتش گران مکن
بر شمع روی یار چو پروانه نیستیپروانه وار بر سر آتش مکان مکن
چیزی نیافتند بزرگان خرده یابسوزنده تر زآتش و سازنده تر زآب
گر در سرم زآتش تر باد نیستیاز عشق و رنج عشق مرا یاد نیستی
ور باد نیستی همه عهد و وفای توصبرم ز درد عشق تو بر باد نیستی
پنهان جمال روی تو از چشم من چو بادگر نیستی مرا دل ناشاد نیستی
با باد و لاف عشق تو کی ماندی به جایگر جان من ز آهن و پولاد نیستی
تا سرمه خاک کوی تو کرده است چشم منآواره کرد خواب دو چشمم زخشم من
بر سر مرا زباد جفا خاک می کنینام وفا زدفتر من پاک می کنی
گرچه مرا عزیزتر از جان و دیده ایهر ساعتیم خوارتر از خاک می کنی
در نیکویی زخاک بر افلاک می رویلیکن زجور پیشه افلاک می کنی
بی باک وار خاک درت قبله می کنمآهنگ جان عاشق بی باک می کنی
تریاک زهر فرقت تو خاک پای توستمن سرمه زان کنم که تو تریاک می کنی
در من زدستی آتش و آبم همی بریوز باد و کبر خویش سوی باد ننگری
در عاشقیم قبله آفات کرده ایعشق مرا چگونه مکافات کرده ای
در دلبریت کعبه آفاق خوانده امدر بی دلیم قبله آفات کرده ای
امروز دلفروزتری از پریر و دیگویی به کعبه دوش مناجات کرده ای
در نرد دلربایی و شطرنج دلبریدل را اسیر ششدر و شهمات کرده ای
چون چشم من دهان تو پر در چرا شده استگرنه ثنای سید سادات کرده ای
صدری که شمس و بدر زرویش منورندبوجعفری که دست و زبانش دو جعفرند
هر نور در زمانه که ظاهر همی شوداز شمس دین محمد طاهر همی شود
چون ذات او ز طینت زهرا و حیدر استبا زینت نجوم زواهر همی شود
هر لحظه ای ز نقص عدو وز کمال اوصد گونه عجز و معجزه ظاهر همی شود
از بس که نکته های نوادر بیان کندکلک از بنانش ساحر و ماهر همی شود
گر نیست تیغ حیدر کرار کلک اوبر قهر دشمنان زچه قاهر همی شود
آراسته است روی جمال از جمال توبر بسته باد چشم کمال از جلال تو
مثل خلافت است زحرمت ریاستشپاینده باد همچو ریاست کیاستش
فاسد نشد فراستش از ضبط هیچ شغلگویی شده ست قدرت ایزد فراستش
خاک است حلم او و سماحت منافعشآب است لفظ او و فصاحت سلاستش
بر بست راه فتنه و دعوی مناقبشبگشاد بند کیسه معنی کیاستش
او راست در جهان لقب ذوالریاستینخالی مباد صحن جهان از ریاستش
برنده تر زکوشش او هیچ تیغ نیستبارنده تر ز بخشش او هیچ میغ نیست
ای قبله سعادت و اقبال اهل بیتمیمون شده به دولت تو فال اهل بیت
بی مال و جاه اگر نشود محتشم کسیهم جاه عترتی تو و هم مال اهل بیت
تا سید اجل تویی از اهل بیت اوبر امتش فریضه شد اجلال اهل بیت
تا اهل بیت را به سزا مقتدا توییپس زود منتظم شود احوال اهل بیت
مداح اهل بیت پیمبر مراست ناممن دانم از جهان شرف حال اهل بیت
از قدر توست قبله اسلام را شرفوز لفظ توست طالب انعام را لطف
در خلق و خلق خویش صفا و حیا نگرگویی به مرتبه تویی از مصطفا دگر
چون کعبه جلالت آل نبی توییبا شهر توست فخر منی و صفا هدر
از بهر آنکه نیست جفا از خصال تویک فعل نیست در دو جهان از جفا بتر
وز فخر آنکه فخر وفا از رسوم توستزیر است نیک نامی و نام وفا زیر
بیمار کرد حال مرا رنج روزگارز انعام خویش حال مرا چون شفا شمر
بر روی دهر داغ غلامی به نام توستهر محنتی که هست مرا از غلام توست
ای رفعت و علو علی مرتضا تو راعلم و وفا و فضل علی الرضا تو را
چونانکه شخص را به غذا تربیت دهنددر فخر و فضل تربیت است از قضا تو را
بر اقتضای رای تو مقصور شد قضاتا جمله آن کند که بود اقتضا تو را
گر دهر چون معاویه بگریزد از رضاتآنک قلم چو تیغ علی مرتضا تو را
آرایش زمانه ز جاه و جلال توستاز گردش زمانه مباد انقضا تو را
درست مدحت تو و او را صدف دلموز مدح توست معدن فخر و شرف دلم
در آفرین تو زفلک آفرین مراستزان آفرین خزانه در ثمین مراست
ممدوح بی قرین تویی اندر همه جهاندر آفرین تو سخن بی قرین مراست
گرچه منم گزیده زنبور حادثاتدر مدح تو عبارت چون انگبین مراست
اعجوبه صروف جهان بین که در جهانلفظی چنان مهذب و حالی چنین مراست
در آبرو اگر چه نیم به گزین خلقمعنی آبداده و لفظ گزین مراست
تاج سر سخا و سخن خاک پای توستهرچ از سخن گزیده تر است آن ثنای توست
ای بر زمین جلال تو چون ماه بر فلکای در علو محل تو همراه بر فلک
ماه شب چهارده پر نور گشت از آنشد شعله ای ز رای تو ناگاه بر فلک
تا ماه را ز روی تو آن نیکویی رسیدگشتند اخترانت نکوخواه بر فلک
لشکر کشند قدر تو را ماه و اخترانزان می زنند خیمه و خرگاه بر فلک
شاه عروس مدحت من مجلس تو بادتا شاه بر زمین بود و ماه بر فلک
ماند اجل به خشم تو ای سید اجلتو سید اجلی و یا سید اجل
با نور و تاب فکرت تو آفتاب نیستآن را نظیر رای تو خواندن صواب نیست
تو آفتاب دینی و در آفتاب چرخصد یک ز رای و فکرت تو نور و تاب نیست
از آفتاب جود تو ای آفتاب دینکس در زمانه طیره تر از آفتاب نیست
رایت شهاب ثاقب شیطان کش آمده استدر آفتاب خاصیت این شهاب نیست
ما را هزار گونه ثواب از مدیح توستوز مدح آفتاب کسی را ثواب نیست
خویشی بر آفتاب تو دادی خطاب رااین فخر بس کند ز جهان آفتاب را
منت خدای را که سپهرت مرید هستبدخواه تو زچرخ و جهان مستزید هست
چشم بد از جمال و جلالت بعید بهچشم بد از جلال و جمالت بعید هست
بی لفظ آفرین تو معنی مفید نیستلیکن در آفرین تو دعوی مفید هست
تا عید چون وعید نباشد به هیچ حالتا عید را قرابت لفظ وعید هست
پیروزه روزگار تو پیوسته عید بادآنجا که روی توست همه ساله عید هست