شمارهٔ ۴
ابر فروردین فرو شوید همی رخسار گلوقت دیدار گل آمد حبذا دیدار گل
خُرَّما روزا که ما را تازه و روشن شدهستعشق با دیدار باغ و دیده با رخسار گل
گر ز شادی روی ما چون گل نباشد عیب چیستبادهٔ چون گل به دست و پیش ما انبار گل
ای به رنگ خوب و بوی خوش دماغ و دیده راآشکارا کرده روی و زلف تو، اسرار گل
گل همی بازار جوید بر گل رخسار تواز تو آزاری است گل را تا چنین شد کارِ گل
خیز بر گل عرضه کن جانا گل رخسار خویشتا سراسر بشکنی بر گل همی بازار گل
نی مکن کان گل ز باغ مجد دین آوردهانداز پی آزار خود چندین مجو آزار گل
عاشقان را نرگس و گل عاشقی تلقین کنندزانکه وصف چشم و رخسار بتان چین کنند
خیز تا با دوستان در بوستان منزل کنیمتن زدل در رنج ماند خویشتن بی دل کنیم
این شب و روز ای پسر یکبارگی بیحاصلندما ازین بیحاصلان سرمایهای حاصل کنیم
هر غمی کان بر دل بیچاره آورده است چرخمی به کف گیریم و آن را یک به یک زایل کنیم
عاشقان را منزل اندر میکده خوشتر بودپس بیا تا ما وطن در خوشترین منزل کنیم
انده بیهوده خوردن کار هشیاران بودما به جام یک منی این رسم را باطل کنیم
ور حریفان وقت مستی رای در رفتن زنندما همان ساعت زمین از خون دیده گل کنیم
ور شراب مستی اندر دست ما تیغی نهددشمنان عمدة الاسلام را بسمل کنیم
عیش من تلخ است بی تو ور بخواهد یک زماندو لب شیرین تو تلخ مرا شیرین کنند
چند باشی روز و شب دل سوز و بدساز ای پسرفام شادی توز و اسب بیغمی تاز ای پسر
دلربای ماهرویی، روی و طبع و جنگ و چنگبازدار و خوش کن و بگذار و بنواز ای پسر
بر همه یاران به چهره، بر همه خوبان به قدروی و سر چون سرو و گل بفروز و بفراز ای پسر
آتش و آبی که گه سوزنده، گه سازنده ایکار کار توست شو میسوز و میساز ای پسر
طره ای داری چو زر و سیم طرار ای صنمغمزه ای داری چو مشک و عشق غماز ای پسر
لاجرم پنهان نماند با لب و با روی تویک شبم یک بوسه و یک روز یک راز ای پسر
همچو از جود جمال العتره سائر گشته بوداز من و تو در زمانه نام و آواز ای پسر
عارضی داری که بر وی همچو من عاشق شوندگر ز حسن او حکایت پیش حورالعین کنند
نیکویی در بوستان تا بر چه آیین آمده استچون نگار قندهار و صورت چین آمده است
بوستان گویی بهشت آمد که با دیدار اوشادمان گشته است در وی هر که غمگین آمده است
نوبت رود و سرود و سبزه و باغ آمده استروزگار رامش و راح و ریاحین آمده است
باغ پنداری که نسرین است و بر نسرین مگرز آسمان نسرین به خدمت پیش نسرین آمده است
لاله پیش گل بپای و روی در خونابه غرقراست پنداری که خسرو پیش شیرین آمده است
از فروغ گونه گونه گل زمین چون آسمانپر سهیل و مشتری و ماه و پروین آمده است
نوبهار از بهر خدمت در نکوتر زینتیپیش باغ و بزم صدر الموسویین آمده است
باغ پیش روی خوبان بی تو بی تمکین شده استساعتی در باغ شو تا باغ را تمکین کنند
گر تو پنداری که فصلی به ز نیسان هست نیستهیچ وقتی عیش و عشرت را بدین سان هست نیست
یا به صنعت هیچ استادی و نقاشی دگرچون هوای نوبهار و ابر نیسان هست نیست
با چنین خوبان که بر طرف چمن گرد آمدندمثل ایشان در همه تاتار و کاشان هست نیست
ور گمان افتد که چون رخسار باغ و نقش باددر صناعت هیچ دیبا هیچ اکسان هست نیست
این چنین کاندر ثنای گل نوای بلبل استدر ثنای آل غسان شعر حسان هست نیست
ور بر اندیشی که چندین خرمی کاین فصل راستوصف آن بر خاطر و اندیشه آسان هست نیست
ور چنان دانی که صدری در خراسان و عراقچون رئیس و سید شرق و خراسان هست نیست
ای صنم روی تو را آن فخر بس باشد کز اوشاعران تشبیب های مدح مجدالدین کنند
اختیار اهل بیت و افتخار روزگارخدمت او از بزرگان اختیار روزگار
قاصر است از خاک پای او علو آسمانعاجز است از جود دست او یسار روزگار
اوست در دیوان نظم و نثر سَحبان سخناوست در میدان مردی از کبار روزگار
عرضش از عرق پیامبر یادگار مردمانکلکش از شمشیر حیدر یادگار روزگار
راست گویی جز برای خدمت و دیدار اوتا بدین غایت نبوده است انتظار روزگار
من غلام روزگارم کاین چنین فرزند راتربیت کردن نداند جز کنار روزگار
عمدة الاسلام ابوالقاسم علی کاندر شرفاختیار کردگار است افتخار روزگار
ای خداوندی که اشعار مرا در مدح توشاعران بوسه دهند و ساحران تحسین کنند
مدحتت را خلق دایم بر زبان دارد زبرهمتت همواره سوی آسمان دارد گذر
حاسدت را با نحوست هم قرین دارد قضاناصحت را با سعادت هم قران دارد قدر
بهترین سودمندی سر به سر در مهر توستهر که در کین تو شد او را زیان دارد بتر
گرچه من در شاعری جاری همی دارم زبانتربیت در باب شاعر صد زبان دارد دگر
چند اثر دارد سرشک آسمان در بوستانتربیت در باب شاعر بیش از آن دارد اثر
در میان موج دریا هم ز آب آسمانتربیت دارد صدف زان در دهان دارد درر
هر سخن کاندر ثنای تو ز جان بیرون کشماز کمابیش لطافت همچو جان دارد خطر
بهترین کارها بخشیدن و بخشودن استهمت و رای تو سال و ماه آن و این کنند
خاندان تو شرف را خاندانی دیگر استوز تو اندر هر زبانی داستانی دیگر است
تو جهان را در سخاوت آفتاب دیگریهمت تو در بلندی آسمانی دیگر است
در بزرگی حاش لله گر جهان خوانم تو راکز دو دست تو هر انگشتی جهانی دیگر است
آن تویی کاندر زمان و در زمین مثل تو نیسترخت ما و بار ما در کاروانی دیگر است
گرچه شعر و شاعری در عهد ما بسیار شدمر مرا در شاعری دست و زبانی دیگر است
در بلاغت هر گروهی را طریقی دیگر استوز فصاحت هر زبانی را بیانی دیگر است
خلق عالم را دو بینم شغل در ایام تویا دعای خیر تو گویند یا آمین کنند