شمارهٔ ۳
باحسن باغ و فر بهار و جمال گلنیکوست حال ما که نکو باد حال گل
پر نقش آزری شد و پر صورت پریباغ از بهار خرم و چشم از جمال گل
گل بوی و باده نوش به دیدار گل که هستامروز روز باده و امسال سال گل
با گل نشین و نغمه بلبل سماع کنپیش از رحیل بلبل و پیش از زوال گل
با وصل گل نبید چو گل خور که ناگهانما را ز گل فراق نماید ملال گل
چون بزم پادشا شد و چون روضه بهشتشاخ از نوای بلبل و باغ از وصال گل
گویی همی به باغ خداوند مجددینرضوان به دست خویش نشاند نهال گل
اکنون همه ولایت گل عندلیب راستگر در جهان غمی است غراب غریب راست
گر فاش کرد راز من آواز عندلیبگل نیز فاش کرد همه راز عندلیب
چون عندلیب ناله کنم بر فراق یاروقت سحر که بشنوم آواز عندلیب
پرواز جان من همه تا نزد دلبر استتا نزد گل بود همه پرواز عندلیب
جان را رواست گر بکشد بار عشق دوستگل را سزاست گر بکشد ناز عندلیب
با دل خوش است نعمت دیدار دلربایبا گل نکوست نغمه دمساز عندلیب
ملک چمن که زاغ خزانی گرفته بودبستد بهار و داد همه باز عندلیب
گر مدح صدر موسویان عندلیب خوانداینک بدین سخن منم انباز عندلیب
فرخنده گشت طالع باغ از بهار نووقت بهار ناز فزاید نگار تو
مرغان همی زنند همه شب نوای باغآن به که قصد باده کنی در هوای باغ
از خرمی که روضه باغ است ننگردرضوان همی به روضه خویش از رضای باغ
با باغ و سبزه قصد قدح کن که در بهارجان راست میل سبزه و دل راست رای باغ
چون روی دوست شد چمن باغ دلگشایبگشای دل بر این چمن دلگشای باغ
هر گوشه ای ز باغ بهشتی است آشکاراکنون کسی بهشت نخواهد به جای باغ
گاهی اسیر گوشم و گاهی اسیر چشماین از برای بلبل و آن از برای باغ
بلبل چو میل سید مشرق به باغ دیددادن گرفت داد سخن در ثنای باغ
قیمت به باغ، قامت گوژ بنفشه راستهرگز مباد قامت گوژ بنفشه راست
از رعد گوشها همه پر بانگ و مشعله استوز برق چشم ها همه پر شمع و مشعله است
وز بادها که بر سر گلها همی زندلرزنده شاخها چو زمین وقت زلزله است
وان ژاله ها به هم شده بر روی لاله هاگویی که روی لاله ز ژاله پر آبله است
و اندر هوا زقطره باران قطارهاگویی زدر طویله و از سیم سلسله است
وز دیدن طرایف اطراف بوستانوقت نظاره مردم یکدل چو ده دله است
بلبل همی به جام گل و لاله می خوردجام آر و بلبله که گه جام و بلبله است
تا روی صدر شرق نبینم به کام دلاز دل مرا شکایت و از گل مرا گله است
قمری و فاخته که نوا برکشیده اندگویی ز دوست شربت هجران چشیده اند
روی زمین ز سبزه و گل پر نگارهاستوز چشم ابر بر سر هر دو نثارهاست
ناخورده هیچ باده و نابوده هیچ مستدر چشم های نرگس مسکین خمارهاست
گویی که صد هزار چراغ است و مشعلهاز بس فروغ لاله که در لاله زارهاست
در رنگ و بوی همچو بنفشه ست آب جویاز زحمت بنفشه که بر جویبارهاست
چون زلف یار باد صبا را نسیم هاستچون روی دوست طرف چمن را نگارهاست
گر فخر روزگار به نوروز خرم استاین روزگار فخر همه روزگارهاست
زان دل به روزگار ندادم که با دلماز بهر مدح عمده اسلام کارهاست
آن دلبری که دیده نرگس همی کنداز عشق و دل توانگر و مفلس همی کند
باد صبا چو قصد گل افشان کند همیاز خاک تیره در درفشان کند همی
خورشیدوار قطره باران ز خاک و سنگزر عیار و لعل بدخشان کند همی
جمشیدوار ابر بهاری بر اسب بادگرد هوا برآید و جولان کند همی
نقاش قندهار ز نوک قلم نکرداین نقش ها که قطره باران کند همی
در تن ز باده جان دگر کن که هر شبیباد بهار در تن گل جان کند همی
گر قصد دل نسیم سر زلف دوست کرداز دلبری نسیم صبا آن کند همی
ابر سخی حدیث و حکایت به بذل وبراز مجلس رئیس خراسان کند همی
اکنون سزد که مل همه بر روی گل خوریبر شاخ گل شکفته به آید که مل خوری
این ناله ها که بلبل عاشق همی کندبر حال عاشقان همه لایق همی کند
آن کس که دل نداد به یار بنفشه زلفزلف بنفشه فتنه و عاشق همی کند
برگ گل دو رویه همه روزه بی نفاقوصف دل و زبان منافق همی کند
ساقی کز آب جام و زآتش نبید ساختاضداد را چگونه موافق همی کند
جانی است می که خاصیت او جماد راچون جان به جنبش آرد و ناطق همی کند
عشق است نوبهار نوآیین که عشق واراهل صلاح را همه فاسق همی کند
چون همت قوام امامت به جای مندفع نیاز و نفع خلایق همی کند
تا ممکن است باده خور اکنون و عشق بازواجب کند که هیچ نیابی ز عشق باز
پیوسته گشت سوی دل من پیام عشقپیوسته باد خطبه دلها به نام عشق
گل بشکفد چو سوی گل آید پیام ابردل بشکفد چو سوی دل آید پیام عشق
ما را سلام عشق رسانید نوبهاربر لفظ نوبهار به آید سلام عشق
دل بود و بس که در بر ما فام عشق داشتدیدیم روی دلبر و دادیم فام عشق
بر هیچ طبع نام لطافت درست نیستبی نام عشق و عاشقی ای من غلام عشق
چون مر مرا به عشق ملامت رسد مقیمتنها نه ایستاده منم در مقام عشق
از دام عشق هیچ دلی بی نصیب نیستگویی عطایی تاج معالی است دام عشق
جان را خوش است در غم جانان گداختندر عشق سوختن به و با عشق ساختن
باغ از بهار حرمت بیت الحرم گرفتسبزه ز لاله رتبت باغ ارم گرفت
پشت بنفشه از غم پیری به خم بماندگویی که عشق و مفلسی او را به هم گرفت
چون نقش باغ دید قلم کرد دست خویشآنکو به نقش کردن دیبا قلم گرفت
نقاش باد و خاک چنین نقش کم نگاشتصیاد حس و عقل چنین صید کم گرفت
از خانه رخت سوی چمن بر که روح راخانه چو دام گشت زکاشانه دم گرفت
روی زمین ز دیده ابر و هوای دلچون چشم عاشقان جفا دیده نم گرفت
شاخ شجر ز گوهر و یاقوت و سیم و زرچون پشت سایلان خداوند خم گرفت
صدر زمانه سید سادات روزگارما را حمایت از همه آفات روزگار
این عالی اختران که بر این چرخ اخضرنداندر علو عیال علی بن جعفرند
چندین هزار سال به چندین هزار چشممثلش ندیده اند ز چندین که بنگرند
اخلاق او چو عقل همی منفعت دهندالفاظ او چو علم همی روح پرورند
حرص و طمع که سیری ایشان عجایب استسیری همی ز مایده جود او برند
دهر و فلک که سخره نگردند خلق راچون بندگان اشارت او را مسخرند
با نام و کنیتش دل امت بیارمیدزیراکه یادگار وصی و پیمبرند
تا ملت پیامبر و تا نام حیدرستبا حرمت پیامبر و با قدر حیدرند
آن منتخب زنسبت پیغمبر خدایآن محترم به سان پیامبر بر خدای
صدری که بی خلاف نظام خلافت استارزاق خلق را به کف او اضافت است
آنجا که صدر عالی و قدر رفیع اوستخود بی خلاف خدمت او چون خلافت است
خلق زمین موافقت او گزیده انداز بس که در مخالفتش رنج و آفت است
چون بحر بی کران هنرش را کناره نیستچون باد صبحدم سخنش را لطافت است
کیوان که پیش خدمت رایش نمی رسداز کبر نیست بلکه ز بعد مسافت است
گر در سکون به وزن زمین است حلم اواو را زمین مخوان که زمین را کثافت است
ور چند جود دمان کم ز جود اوستبحرش مخوان که بحر دمان را مخالفت است
هم مصطفا نسب شد و هم مرتضا حسبجز مرتضا حسب نبود مصطفی نسب
گر نه به گوهر از نسب مصطفاستیچون مصطفا حلم و حیاش از کجاستی
او را به روز خشم و رضا چون نگه کنیگویی درست و راست علی مرتضاستی
گر پادشاه ملک خرد نیستی دلشکی اختیار ملک چنین پادشاستی
ور بخت نیک نیک نبودی به نام اوسلطان سلاح و ساز مرصع نخواستی
در حرمت و مثابت و مقدار و منزلتگویی یکی زطایفه انبیاستی
کس نیست مثل او به درستی و راستیگر راست گفتنی است بگوییم راستی
مخلوق را بقای ابد گر بشایدیتا نفخ صور دولت او را بقاستی
کوتاه باد دست فنا از بقای اوخالی مباد مسند و صدر از لقای او
اول سیاست است که شرط ریاست استاو را ریاستی است که یکسر سیاست است
این حل و عقد و منع و عطا و قبول و ردنی از سیاست است که شرط ریاست است
صدر ریاست ار به کیاست توان گرفتاینک ریاستی که سراسر کیاست است
آمد نگاه بان ریاست فراستشآری نگاه بان ریاست فراست است
از شهریار حشمت او را معونت استوز کردگار حرمت او را حراست است
ای ابر بدره بخش که در ابر قطره بخشآنجا که بر و بذل توباشد خساست است
دشمنت را نماز روا نیست زانکه هستدر نعمت تو کافر و کافران نجاست است
تا من ثنای تو به عبارت همی دهمگویی که در و مشک به غارت همی دهم
چون آب و آتش است گه صلح و جنگ راچون باد و خاک روز شتاب و درنگ را
کلک تو در مصاف کفایت اسیر کردشمشیر آب داده و تیر خدنگ را
کس چون تو پرورش ندهد دین و داد راکس چون تو تربیت نکند نام و ننگ را
شیری است حشمت تو که پیش حضور اودر سر مجال کبر نماند پلنگ را
خورشید روشنی که به تاثیر رای تویاقوت آبدار توان کرد سنگ را
صعوده به قوت تو بگیرد عقاب راماهی به حشمت تو بمالد نهنگ را
اندر زمانه جود تو تنگی رها نکردبیم است از این سخن دهن و چشم تنگ را
آرایش زمین و زمان روی و رای توستاندر جهان هر آنچه به است آن برای توست
تا باد و خاک و آتش و آب است در جهانتا آفتاب و ماه بتابند بر جهان
تا هست پر روایت علم علی زمینتا هست پر حکایت عدل عمر جهان
تا گردد از تجارب گیتی فزون خردتا یابد از کواکب گردون اثر جهان
آثار بی کرانه تو را باد در زمیناقبال جاودانه تورا باد در جهان
بردار حظ لذت و عیش و طرب ز عمربگذار در بزرگی و جاه و خطر جهان
کرده تو را بر آنچه تو خواهی قرین قضاداده تو را بر آنچه تو خواهی ظفر جهان
عز تو را ز تیر تبدل زره فلکحال تو را ز تیغ تغیر سپر جهان
جاه تو از نوایب گیتی امان ماجان تو در امان و فدای تو جان ما