گنج

شمارهٔ ۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۵۵ بیت
تا زبرج حوت آهنگ حمل کرد آفتابدر حمل در هر نباتی صد عمل کرد آفتاب
هر دو شاخی بر کمر بستند چون جوزاکمرتا سریر شاهی از برج حمل کرد آفتاب
در میان زاغ و بلبل مشکلی افتاده بوددر حمل هر مشکلی کافتاد حل کرد آفتاب
روضه فردوس گشت از ماه تا ماهی جهانچون زماهی بر فلک منزل بدل کرد آفتاب
از رخ نسرین و روی لاله و دیدار گلسبزه را پر ماه و مریخ و زحل کرد آفتاب
روضه فردوس گشت از ماه تا ماهی جهانباغ را در زینت طینت مثل کرد آفتاب
وین همه طینت که اندر زینت بستان نهاداز برای نزهت صدر اجل کرد آفتاب
ساحت صحرا ز زینت همچو نقش مانوی استهر کجا چشمت برافتد صورت و نقش نوی است
ابر فروردین ز فردوس برین آید همیزانکه با ماء معین و حور عین آید همی
گر زمین را پیش از این از آسمان رشک آمدیآسمان را زین سپس رشک از زمین آید همی
از سماع قمریان قاری خجل گردد همیوز گلوی بلبلان صوت حزین آید همی
رعد از آن چون مالک اشتر بغرد کز رخششعله تیغ امیرالمومنین آید همی
از نسیم گل به تن مشک ختن خیزد همیوز ضمیر گل به دل در ثمین آید همی
باده خوردن باد بر روی ریاحین، دین ماکز ریاحین بوی بزم مجددین آید همی
آنکه هنگام خطاب وکنیت و نام و نسبعمده الاسلام ابوالقاسم علی الموسوی است
آن خداوندی که عالی شد بدو نام شرفاز طرایف مدح او توزد همی نام طرف
تا نیابی بر او ضایع بود رنج طمعتانگویی نام او مشکل بود نام شرف
خدمت درگاه او توقیع انعام نعیمفکرت بدخواه او تاریخ ایام اسف
گرچه بی اسلاف او اسلام را رونق نبودتازه در ایام او گشته است اسلام سلف
قطره باران زلفظ او لطافت یافته استزان همی لولو شود کافتاد در کام صدف
عقل مست علم گشت از بس که در بزم هنرساقی لفظش بدو می داد در جام نتف
شکر چون مرغان به دام ذکر او بسته بماندتا بدید انعام او را دانه دام لطف
اوست آن عالی نسب کز عدل او و علم اوشغل دولت مستقیم و کار ملت مستوی است
کهترش را در زمانه مهتری کردن سزدآسمان را پیش قدرش چاکری کردن سزد
همتش را سر ز چرخ هفتمین برتر شده استبر سران روزگار او را سری کردن سزد
افتخار آل حیدر نیست در عالم جز اوکلک او را کار تیغ حیدری کردن سزد
عدل او با چرخ بی انصاف جوید داوریهر کجا انصاف باشد، داوری کردن سزد
سیرت خوبش دل سلطان و لشکر صید کردهر کجا خوبی بباشد دلبری کردن سزد
لشکرش شد پر طمع تا لشکر جودش بدیددر چنان لشکر طمع را لشکری کردن سزد
برتر از اقبال او اختر ندانم بر فلکبر فلک اقبال او را برتری کردن سزد
شاه سادات است و گیسو بر سر او تاج اوتاج پر گوهر چه باشد تاج تاج گیسوی است
نیست از قدر و خطر در هفت کشور هم کفوشزین همی نازد ولیش و زان همی سوزد عدوش
گر عدو خواهد که در راه خلافش دم زندنم نماند در دهانش دم بگیرد در گلوش
اوج علیین نخوانم همت عالیش رااوج علیین یکی جزو است ز اجزای علوش
گر غلو با کارها در شرع جدش راست نیستوقت بذل مال و نعمت چون بود چندان غلوش
همچو نور از ماه و ماه از اختران تابنده شدسروری از راه و رسمش مهتری از خلق و خوش
گرچه باقی نیست قدر و رتبتش را در جهاناز جهان جز ذکر باقی نیست چیزی آرزوش
آسمان باصد هزاران چشم بینا بر زمینگرچه بسیاری عجب بیند، نبیند هم کفوش
ای خداوندی که در دست تو آن کلک ضعیفحجت دولت مبین و قوت ملت قوی است
نیست کس در نیک نامی هم نفس مانند تودر معالی و معانی نیست کس مانند تو
هیچ نشگفت ار نماند هیچکس فریاد خواهتا بود در عهد ما فریاد رس مانندتو
از بزرگان گرچه خالی نیست دور روزگارهم تویی در روزگار خویش و بس مانند تو
سیم و زر با خاک و خس نزدیک جود تو یکی استکس نبخشد در جهان این خاک و خس مانند تو
از بزرگی کسب کردن بی هوس هرگز نماندکیست در عالم که باشد زین هوس مانند تو
در شب ظلم از دل عادل عسس داری همیروز من شب باد اگر باشد عسس مانند تو
یک نفس داریم و از عدل تو در وی صد دعاای ندیده نفس ناطق هم نفس مانند تو
در مدیح تو طریق جادوی خواهم سپردفعل نیک و صنعت نغز از حساب جادوی است
گرچه صدر عالمی در علم صد عالم توییدر بزرگی افتخار نسبت آدم تویی
گر در این عالم به از عالم یکی عالم بوداندر این عالم به از عالم یکی عالم تویی
خواستم تا علم و عالم را دعا گویم یکیآن دعا هم در تو گفتم زانکه هر دو هم تویی
خاتم پیغمبران اندر جهان جد تو بوداز بزرگی چون نگین جم در آن خاتم تویی
خواهم از ایزد بقای نوح و عمر جم تو رازانکه در خورد بقای نوح و جام جم تویی
باد عزت بی زوال و باد خرم خاطرتکه اهل عز بی زوال و خاطر خرم تویی
روی شادی بین به چشم دل که از ابنای دهرآنکه او هرگز نخواهد دید روی غم تویی
خسروانی جام خواه و خسروی ران کام دلجام جام خسروانی کام کام خسروی است