شمارهٔ ۱
شادم ز دل که عاشق آن زلف دلکش استاز عشق عشق اوست که با دل مرا خوش است
زلفین او کشم که سر زلف او مرادلبند و دلفریب و دلارام و دلکش است
طوفان ز آب خیزد و تا عاشقم بر اواز عشق در دلم همه طوفان آتش است
حسن و جمال و نقش و نگار و بت و بهارگر دل برند نزد رُخَش جای هر شش است
کرده است ترکش از دل من تیر غمزگانشاز تیر جرم نیست جنایت ز ترکش است
گرچه ز بهر فتنه دل دلربای منماه ستارهعارض و حور پریوش است
ندهم به نقش صورت او دل که در دلممهر امیر سید عالم منقش است
دل را ز عشق دوست ملامت صواب نیستدر جوی عشق بیمژهٔ عاشق آب نیست
جان در تنم به بندِ دو زلفش مقید استو اندر تنش لطافت جان مجرد است
(هشیار آن کسی که بود مست جام اوآزاد آن کسی که به عشقش مقید است)
تا آب گل طراوت رخسار او ببرداشکم ز عشق او چو گلاب مصعد است
تا از نظارهٔ رخ رنگینش مفلسمشب مونسم نظاره شعری و فرقد است
گر عارضش نظاره کنی صنع ایزدستآن صنع ایزد آفت دین محمد است
بردند دل ز من رخ و زلفش که عهدشانبا یکدگر به بردن دلها موکد است
اسباب دلستانی و انواع دلبریبا آن رخ مُوَرَّد و زلف معقّد است
اقبال آسمانی و تایید ایزدیبا سید اجل کبیر موید است
گر دل به دام عشق ز خوبی دراوفتدبر هر دلی که عاشق او شد عتاب نیست
رویش نشان ز صنعت نقاش چین دهدرویش نگر همیشه نشانی چنین دهد
زلفین ز بس که بر گل و بر یاسمین زندجان را به تحفه بوی گل و یاسمین دهد
پیش آیدم به راه و دهد بوسه بر زمینلب پیش اوست بوسه چرا بر زمین دهد
صعب آهنین دل است و نخواهد همی دلشتا شادیای بدین دل اندوهگین دهد
گویی هرآنکه را برِ سیمین دهد خدایاز رغم عاشقانش دل آهنین دهد
یک وعده وصال از او راستی نیافتور وعدهٔ فراق دهد راستین دهد
از روز وصل او طربی خواستم ندادآنچ او نداد مدح اجل مجد دین دهد
زان روی آبدار در این دیده آب نیستزان چشم نیم خواب در این چشم خواب نیست
آرام دل ز زلف بی آرام کرده اموز نام عشق تحفه ایام کرده ام
در دل مرا نماند ز آرام دل نشانتا خویشتن نشانهٔ این نام کرده ام
از عشق روی او که همه رنگ سیم از اوستگویی که رنگ روی ز زر وام کرده ام
تا دل به زلف و عارض و رویش سپرده امدل را ز مشک و سیم و سمن دام کرده ام
سالم برون شدهست ز هنگام نام عشقکاری که کرده ام نه به هنگام کرده ام
مردان بسی کنند به ناکام کارهامن دل اسیرِ عشق به ناکام کرده ام
از دام عاشقی به سلامت برون شومتا التجا به عمده اسلام کرده ام
کردم دعا و خواستم از عشق عافیتعاشق بدان شدم که دعا مستجاب نیست
در عاشقی هر آنکه ملامت کند مرابی موجبی غریم غرامت کند مرا
در دام عاشقی نه من افتاده ام نخستحاسد به عاشقی چه ملامت کند مرا
خرسند گشته ام به سلام از زبان دوستتا آن سلام جفت سلامت کند مرا
سازم به عشق قامتش از سرو غمگسارتا سرو از او حکایت قامت کند مرا
با روی دوست روز قیامت خوش آیدماندی که وصل خویش کرامت کند مرا
گر بخت را وصال لبش پادشا کنداز دولت قوام امامت کند مرا
سیری نمودن از غم دلبر شکایت استدر شرط عشق لفظ شکایت صواب نیست
گر دل ز عشق معدن آفت همی شوداز غایت قبول لطافت همی شود
گر عاشقی ز عشق به آفت حذر مکنهر عاشقی به عشق اضافت همی شود
نزد لبان دوست که غایب شود رقیبهر شب روان من به ضیافت همی شود
دورم ز یار و از دل من یاد او نه دوردوری میان ما نه مسافت همی شود
هر دل که صید عشق نگردد ظریف نیستدل صید عاشقی ز ظرافت همی شود
گر خون شود ز اندُه دل اشک عاشقاناز بیم هجر و زحمت آفت همی شود
ور در شود به وقت سخن لفظ مادحاناز مدحت نظام خلافت همی شود
طیره مشو که سخت خراب آمدهست دوستکردار او چو نرگس مستش خراب نیست
دُرّ دهانش طعنه همی بر صدف زندخوبی همی به صورت خوبش صلف زند
تا کرده ام ز دل صدف دُرّ عشق اوروزی هزار تیر بلا بر صدف زند
گشتهست جان من هدف تیر غمزگانشیک تیر نیست کان نه همی بر هدف زند
هر روز بامداد چو سر برکند ز خوابپیش جمال او سپه فتنه صف زند
وز شادی نظارهٔ رویش بر آسمانخورشید پای کوبد و ناهید دف زند
لافی زنم به هر نفسی به جهانیانگر با من آن صنم نفسی از لطف زند
من لاف از آن نفس زنم و نفس ناطقهلاف از جمال عترت و فخر شرف زند
مخمور گردد آنکه به مستی خورد شرابمخمور هست چشمش و مست شراب نیست
گر عاشقی نه مایهٔ آفات باشدیعاشق شدن مرا ز مهمّات باشدی
گر در میانه طعنهٔ بدگوی نیستیجان مرا به عشق مباهات باشدی
معشوق من مخالف من نیستی به عشقگر عشق را به عشق مکافات باشدی
دل را سعادتیست مناجات دلبرانای کاشکی که وجه مناجات باشدی
باشنده شد به کوی خرابات یار منای کاشکی به کوی مراعات باشدی
گر جان من ز عشق بی آرام نیستیآرام من به کوی خرابات باشدی
گر دامن وصال به دست آیدی مرااز جود و جاه سید سادات باشدی
دل ضد دلبر است که ایام وصل رااز دل شتاب هست و ز دلبر شتاب نیست
گرچه ز بند بندگی آزاد بوده امدر بند عشق تُرک پریزاد بوده ام
امروز بنده کرد مرا زلف و بند اواز وی مرا چه فایده کآزاد بوده ام
از چشم خویش و صورت نقش خیال دوستهر شب حریف دجلهٔ بغداد بوده ام
وز یاد چشم و زلف و خطش در سراب هجربا نرگس و بنفشه و شمشاد بوده ام
بودهست یاد من دل او را که عمرهااز عشق او به ناله و فریاد بوده ام
قوت دلم که دم نزند جزد به یاد اوآن بس کند که بر دل او یاد بوده ام
گر هیچ وقت شاد نبودم ز وصل اواز جود صدر موسویان شاد بوده ام
اندیشه از عذاب فراق است بر دلمدل را بتر ز فرقت دلبر عذاب نیست
خرم به روی عشق شود روزگار دلسودای عشقِ یار همه روز کارِ دل
جز روی نیکوان نبود اختیار چشمجز عشق دلبران نبود اختیار دل
دل را به داغ عشق ملامت مکن که هستحسن از شمار الله و عشق از شمار دل
از دوست با دو گونه بهارم که آمدسترویش بهار دیده و عشقش بهار دل
او دوستدار دل شد و من دوستدار اومن دوستدار او به و او دوستدار دل
دل عشق او نهاد مرا در میان جاندلبر چرا نهاد مرا بر کنار دل
گر خرم از دل است همه روزگار عشقخرم ز صدر شرق شود روزگار دل
گر روشن آفتاب کند روی روز رابیروی دوست روز مرا آفتاب نیست
ای من نهاده مهر تو را در میان جاندارم هزار گونه ز عشقت زیان جان
ای تو نهاده مهر مرا بر کران دلجز من زیان جان که نهد در میان جان
تا بی توام ز جان تن من بیخبر شدهستدر جان تو بوده ای ز که پرسم نشان جان
راز نهان جان مرا آشکاره کندانی ز خلق جز تو نداند نهان جان
جانا ز جان به هجر تو محروم گشته امتاوان جان بده که تویی در ضمان جان
در جان من به غمزهٔ چشمت بلا میارتا هم بیان چشم کنم هم بیان جان
دیدار اختیار امام است چشم چشمگفتار افتخار انام است جان جان
ای چشم و جان منور و خرم به روی تودر جام عشق تا تو نباشی شراب نیست
جان و دلی و نام تو جانان نهاده اماین داغ بین که بر دل و بر جان نهاده ام
جانا به جان تو که طمع برگرفته اماز جان و دل که نام تو جانان نهاده ام
از بهر قاصدت که به جانم طمع کنیدیده به راه و گوش به فرمان نهاده ام
مهر تو را که خازن خوبی جمال توستدر سینه چون خزینه آسان نهاده ام
مهمان من بیا که من از حکم عاشقیبر شرط تحفه هدیه مهمان نهاده ام
از کان و بحر دیده و دل، هدیهٔ تو رایاقوت و لعل و لولو و مرجان نهاده ام
صد گنجِ دُر ز بحر سخن در ضمیر خویشاز مدحت رئیس خراسان نهاده ام
عشق تو گر ولایت صبرم خراب کرددر دل مرا ولایت عشقت خراب نیست
از صورت تو مسند خوبی جمال یافتوز قامت تو باغ ملاحت نهال یافت
هرک او مرا ز حور بهشتی سوال کردچون صورت تو دید جواب سوال یافت
خورشید را نبود به تابندگی همالدر کوی تو ز تابش رویت همال یافت
جانم که از حرارت عشق تو تشنه بوداز خدمت خیال تو آب زلال یافت
اندر خیال تو که زیارت کند مرااندر لباس دل بدل تن خیال یافت
جانا تویی که یافته باشد بقای جانآن کس که با جمال تو روزی وصال یافت
سقف فلک ز نور جمال تو نور یافتفرق شرف ز تاج معالی جمال یافت
گر دل همی ز آتش عشقت شود کبابزلفت چرا بر آتش رویت کباب نیست
گر روی تو به رنگ می صاف نیستیوصفش عیار خاطر وصاف نیستی
زلفت ز بوسه دادن لب مست کی شدیگر در لب تو بوی می صاف نیستی
در وصف با پریت برابر نهادمیگر در میان تفاوت اوصاف نیستی
صرف جمال تو ز پری دل نداندیگر دیده با جمال تو صراف نیستی
چون حلقهٔ زره نشدی بر دلم جهانگر عشق آن دو زلف زرهباف نیستی
خورشید اگر نظیر تو بودی به نیکوییاز نیکویی زبان تو بر لاف نیستی
مه را به ظلم جنس تو خواندی سپهر اگرعدل جلال جمله اشراف نیستی
جام شراب وصل تو حاصل کجا شودکاندر طریق صحبت تو جز سراب نیست
جانا لب تو باز گرفته است راتبماز دو لبت به راتب یک بوسه راغبم
در فتنه تو بسته بند حوادثموز غمزه تو خسته تیر نوایبم
زلف تو پیش روی سیه پوش حاجب استآزرده ام که بار ندادست حاجبم
از لاغری که هستم اگر چند حاضرمایدون گمان بری که زپیش تو غایبم
چون غایب است روی چو خورشید تو زمناز آب دیدگان فلک پر کواکبم
گنجی عجایب است تو را در جمال رویتا من به دیده فتنهٔ گنج عجایبم
نشر مناقب است مرا بر زبان خلقتا مدح گوی صدر جهان ذوالمناقبم
گر زلف تو نه خلق خداوند شد چرادر هیچ نافه خوشتر از آن مشک ناب نیست
خواندم زروی حرمت و تمکین بیشماراو را رضی ملوک و سلاطین روزگار
آن رکن و قطب دولت و ملت که مقتداستدر ملت پیمبر و در دین کردگار
عالم علی که همچو علی خصم شرع راکلکش نمود سیرت و آیین ذوالفقار
آن افتخار جمله عالم که مدح اودر لفظ عالم است به تلقین افتخار
بر مشتری رسیده به تایید ایزدیاز آسمان گذشته به تمکین شهریار
زیر سر مراد دل او نهاده انداین اخترانِ برشده بالین اختیار
از چرخ برگذشت به وقت دعای اوزآوازهای برشده آمین صد هزار
صدری که مجتبای خلیفه است خلق رابا امنش از خلاف جهان اضطراب نیست
رونق به فر دولت او یافت حالهاورنی نبود حال جهان بیمحالها
خوبی نداشت حال جهان بیوجود اوبیروی خوب، خوب نباشند حالها
سودای مهتران همه در حفظ مالهاستسودای طبع او همه در بذل مالها
آنک نشاند دست کریمی و جود اوزان مالها به باغ بزرگی نهالها
از بس که بیسوال کَفَش مالها دهدآسوده اند اهل امید از سوالها
یک تن ز جان طبع نخیزد چون او مگربعد از مقدمات قرانها و حالها
از خاک و سنگ تابش و تاثیر آفتابزر و گهر کنند ولیکن به سالها
خوشتر ز عهد او که فلک زیر عهد اوایام وصل دلبر و عهد شباب نیست
اوقات زایران همه میمون شد از لقاشالفاظ شاعران همه موزون شد از ثناش
معلوم شد که نیک عزیزست جرم زرزیرا به زر بود همه آفاق را عطاش
گربه ز زر به نزد کفش جوهریستیآن بخشدی به شاعر و زایر کف سخاش
نزدیک او عزیزتر از مدح، چیز نیستزان می دهد عزیزترین چیز در بهاش
اقبال جمله اهل زمین است عمر اویارب ز آسمان همه اقبال کن قضاش
در آل مصطفاش به حرمت نظیر نیستیارب بزرگ هر دو جهان کن چو مصطفاش
از عرق مرتضا به سخاوت چون او نخاستیارب بده سیاست شمشیر مرتضاش
جان جلالت است و چو جان پایدار بادبه زین مرا دعا و مر او را خطاب نیست