گنج

شمارهٔ ۲۱

دل من بی تو حکایت ز دهان تو کندتن من بی تو روایت ز میان تو کند
که تواند که کند با لب پرخنده مراگر کند خنده آن تنگ دهان تو کند
سال و مه قصد به کاسد شدن عنبر و مشکزلف عنبر شکن مشک فشان تو کند
دل پر آتشم اندر خم زلفین تو ماندحاش لله که آهنگ زیان تو کند
لاله رخساری و چون لاله مرا سوخته دلعشق رخساره چون لاله ستان تو کند
هر زمانم چو کمان چفته و چون تیر نزارتیر آن غمزه ابروی کمان تو کند
به زبان تلخ چه گویی و تو را لب چو شکرچه شود گر دل (من) شکر زبان تو کند