گنج

شمارهٔ ۸۶

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ری۸۳ بیت
ای زلف یار من زرهی یا زره گرییا پیش تیره غمزه دلبر زره وری
هرگز زره ز ره نبرد هیچ خلق راگر تو زره گری به زره چون زره بری
نشنیده ام که هیچ زره زهره پروردبر روی آن صنم زره زهره پروری
هاروت خوانمت من و داوود گویمتتا دیدمت که زهره پرست و زره گری
داوود نیستی به زره رغبت تو چیستهاروت نیستی غم زهره چرا خوری
دل را به راه حسن دلیل محبتیجان را ز باغ عشق نسیم معنبری
بر گل نهاده توده شمشاد و سنبلیبر مه فتاده سایه چوگان و چنبری
در خرمی چو سای طوبی و سدره ایو اندر جوار چشمه حیوان و کوثری
عاشق چرا کشی که نه سلمی و ویسه ایبی ره چرا کنی که نه مانی و آزری
گاهی چو شب حجاب کنی پیش آفتابگاهی چو ابر پرده شوی پیش مشتری
گاه از رخانش صاحب یاقوت و دیبهیگاه از لبانش صاحب مرجان و شکری
چون کاروان کفری و منزلگهت بهشتچون زنگیان مستی و فرش تو عبقری
چون جور تیره رنگی و دلهای بری به جبرگویی که در ربودن دلها مخیری
در ظلمتی و چشمه حیوان کنی طلبزلفی تو یا شبی خضری یا سکندری
رنگ شب و شباب و شبه چون ربوده اییا از شباب و از شبه و شب مصوری
در چفتگی معالجه قد چفته ایدر تیرگی مشاطه روز منوری
مسکین دلم کبوتر مضراب عشق توستتا تو به شکل و صورت طوق کبوتری
بالین و بستر تو زنسرین و سوسن استوز چین و تاب زینت بالین و بستری
در تاب توست زینت روی مه منیردر چین توست زیور و برگ گل طری
باغی مگر که معدن نسرین و سوسنیچرخی مگر که جایگه ماه و اختری
منزلگه تو با کف موسی برابر استگر تو به گونه با دل فرعون برابری
عنبر همی گزینی و چنبر همی کنیبرگل همی نشینی و از دل همی چری
ای دلبری که این صفت تاب زلف توستدر نیکویی نگاری و در دلبری پری
سیمین نشد صنوبر و زرین کمر نبست(زرین کمر تو بندی و سیمین صنوبری
با روی تو به لاله و ماهم نیاز نیست)زانم چنین که ماه رخ و لاله منظری
دل ریش ماندهرکه نیابد وصال تودرویش ماند هر که نیابد توانگرری
گویم به زلف تو چو وصال تو یافتمای شب چه ساحری که به جز روز نسپری
من در غم تو شیوه گرفتم ستم کشیتا تو به طبع پیشه گرفتی ستمگری
خواهی که بشمری غم و اندیشه مراخواهم که حلقه و گره خویش بشمری
گر قول فیلسوف نه ای چون مسلسلیور خلق صدر مشرق نه ای چون معطری
گر صدر روزگار علی بن جعفر استدر بوی خوش چو بوی علی بن جعفری
فخر شرف قوام امامت رئیس شرقدر شرق و غرب گشته مسلم به مهتری
از نسبت پیمبر و اندر صفای عرقهمچو پیمبر از صفت ناسزا بری
او را پیمبری و جز او را مشعبدی استهرگز مشعبدی نبود چون پیمبری
فرزند مصطفی و نهاده نجوم چرخبرطالع سعادت او مهر مادری
قدرش برادر فلک و یافته به قدراز خسرو زمانه خطاب برادری
ای حیدر نسب که به ذاتت نسب کنداخلاق مصطفایی و افعال حیدری
درصدر نیکنامی و در صف پردلیچون مصطفی کریم و چو حیدر دلاوری
از روضه رسالت آن دسته گلیوز دوحه خلافت آن شاخ بروری
در مسند سیادت و در محفل هنرگویی درست حیدر کرار دیگری
خیبر علی گرفت و گرفتند دشمنانتخواری ز عز تو چو جهودان خیبری
اعدای دولت تو اگر عمرو و عنترندحیدر دلی و قاهر هر عمرو و عنتری
کلکت چو ذوالفقار خداوند قنبر استزیرا جمال آل خداوند قنبری
مرغی مخبرست و ز منقار او رسیدما را خبر ز سیرت طایی و جعفری
روشن کند(سخا) و سرش مار پیکری استفربه دهد عطا و تنش جفت لاغری
ای صدر روزگار که بر روی روزگارفری و زینتی و جمالی و زیوری
پاکی و بردباری و لطف و صفای توبادی و خاکی آمد و آبی و آذری
گر جود را رهی است به دل پیک آن رهیور بخل را دری است به کف قفل آن دری
در عفو و خشم تو ره آسایش است و رنجدر مهر و کین تو در ایمان و کافری
گر عقل قبله ای است تو بر وی مقدمیور فضل کعبه ای است تو در وی مجاوری
در جاه و مرتبت زبر هفت کوکبیدر جود و مکرمت سمر هفت کشوری
اسلام را به مرتبت فتح مکه ایانصاف را به منزلت روز محشری
گر شرق و غرب ملک شهنشاه سنجر استزین ملک اختیار شهنشاه سنجری
ور مملکت به خنجر بران کند نسبدر ضبط ملک ضربت برنده خنجری
هر چند نیست لشکر سلطان عدد پذیرتو میزبان و معطی سلطان و لشکری
شاهان دلیل نصرت شاه مظفرندتا تو دلیل نصرت شاه مظفری
سیاره در اشارت سلطان اعظم استتا تو مشیر مجلس سلطان صفدری
شاهان همی زبارگه قصر او برندمنشور شهریاری و خانی و قیصری
گر شرع در رعایت آن تاج و افسر استتو راعی و مصالح آن تخت و افسری
و اینک تو را کرامت و تشریف او گذشتاز تخت اردشیری و از تاج نوذری
وان طوق و مرکب و کمر و خلعت و لوامنشور مهتری شد و توقیع سروری
وین زر و در و جوهر و زینت به عمر خویشهرگز ندیده اند نه قارون نه سامری
تشریف تو مصدر تشریف ها بودزیرا که بر صدور زمانه مصدری
ایشان کواکبند و تو خورشید روشنیایشان معادنند و تو یاقوت احمری
چون بحر یافتند نجویند جوی راجویند خلق عالم و تو بحر اخضری
آن خسروی که سایه او سعد اکبر استدر سایه سعادت او سعد اکبری
امروز دشمن تو به هفتم زمین فروستوز رغم دشمنانت به هفتم فلک بری
هر چند در جهان قلم رتبت تو راستبر مهتران مقدم و بر سروران سری
از عدل سرنتابی و جز صدق نشنویاز حلم برنگردی و جز علم ننگری
از سال نو بهاری و از روزگار عیداز طبع اعتدالی و از بحر گوهری
بر مشرق معالی و بر عالم علوممهر منوری و سپهر مدوری
نه طالب عطا چو مطلوب یافته استنه بایع ثنا چو تو دیده است مشتری
از عرض تو چو عالم علوی به مرتبتاین عالم است تا تو بدین عالم اندری
وانکه بقای او متعلق به عرض توستاز بهر آنکه او عرض است و تو جوهری
هستی چو ابر و بحر عطا بخش و تازه رویزین ملک گستریدی و زان نام گستری
گر بحتری ز نعمت معتز عزیز گشتآن داده ای به بنده که معتز به بحتری
ور عنصری ز مدحت محمود نام یافتآن یافتم ز تو که ز محمود عنصری
از شهرهات شعر فرستند شاعرانزیرا مدایح شعرا را تو در خوری
و اینک ادیب از سر اخلاص و اعتقادبا آنکه نیست صنعت او شعر و شاعری
این در زکعبه سفته فرستاد در ثناتدری نه هر دری و ثنایی نه هر سری
از روز و رزق عالیمان گر گریز نیستتو روز نور بخشی و رزق مقدری
تا زلف عنبری بود و چشم نرگسیبا چشم نرگسی زی و با زلف عنبری
گردونت پیشکار و میان بسته پیش تودولت به بندگی و زمانه به چاکری