گنج

شمارهٔ ۸۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اه۲۹ بیت
نبید روشن و آواز رود و روی چو ماهموکلان صبوح اند بامداد پگاه
از این سه دانه درافتند عاشقان در داموز این سه فتنه گرایند عاقلان به گناه
ز دام فتنه و بند گنه چه آگاه استکه نیست جان و دل او از این سه چیز آگاه
سپیده دم چه به آید چو باد صبح دمیدنبید روشن و روی چو ماه و زلف سیاه
ز باد نام نهادند باده را یعنیچو باد صبح دمیدن گرفت باده بخواه
بخواه آنکه تو را بیند آفتاب از شرقستاره بر کف و پیش تو ساقیان چو ماه
چو آفتاب برآمد تو باده بر کف نهچو شب ز صبح بکاهد تو غم به باده بکاه
در آفتاب که روشن بود نباید کردز حرمت رخ ساقی به آفتاب نگاه
چنین دقیقه نیکو نگه ندانی داشتچو آفتاب بزرگان و تاج دولت شاه
سپهر همت نجم الشرف جمال الدینبهای ملک امیر عمید عبدالله
یگانه ای که تفاخر کند زمانه بدوچنانکه چرخ به خورشید و پادشا به سپاه
مزین است به نشر ثنای او آفاقمعطر است به ذکر دعای او افواه
همیشه لفظ لطیفش کمال کلک و دواتهمیشه ذات شریفش جمال مسند و گاه
هنر زخدمت الفاظ او نگردد دورخرد به غایت اوصاف او نیابد راه
لب نیاز به اکرام او شود خندانغم دراز به انعام او شود کوتاه
ز دست اوست سخا را امید و قیمت و قدرز مدح اوست سخن را محل و رتبت و جاه
به چرخ همت او وهم ننگرد زقصورز بحر مدحت او عقل نگذرد به شناه
بدو شریف بود ار چه نادراست سخنبه سر عزیز بود ارچه فاخر است کلاه
زقدر او به بلندی کم اند هفت اخترهر آینه عدد پنج کمتر از پنجاه
ایا سخا و سخن را ز مجلس تو محلایا امید و طمع را به حضرت تو پناه
مرا زمانه که خصم من است و چاکر توبه آب تیره همی دارد و به حال تباه
سه سال شد که از این هشت چرخ و هفت اختربه کام خویش نبودم در این سه سال و دو ماه
چو بخت یار نباشد جفا کند ایامچو شیر بسته بماند غلو کند روباه
چه فایده ست فلک را ز قهر کردن منچه راحت است به بیجاده از ربودن کاه
در این نیاز به جود تو التجا کردمبود نزول مسافر به نزد آب و گیاه
رهی که حادثه بر من گشاد بسته شودگرم به چشم تفضل نگه کنی یک راه
همیشه تا نشود طبع آب چون آتشهمیشه تا نبود حکم طوع چون اکراه
به طوع و طبع غلام تو باد دور فلکدل عدو تو از آب دیده آتش گاه
موافق تو چو رستم نشسته از بر تختمخالف تو چو بیژن فکنده در بن چاه