شمارهٔ ۸
چو بر جان من شد هوای تو غالبجمال تو را جان من گشت طالب
اگر چه ندارم ز وصل تو حاصلهمی باد بر من هوای تو غالب
دلی دارم راغب دل ربودنبه عشق تو حاضر ز غیر تو غایب
به قصد تو قانع به زخم تو رافقبه جور تو مایل به ظلم تو راغب
چنین است در عاشقی مذهب منکه یکسان بود عاشقان را مذاهب
رخی داری ای قبله روی خوبانز خوبی برآورده صد ره عجایب
به رخ پادشاه جمالی و آنکدو زلف سیه پوش تو چون دو حاجب
تو را جان ولایت تو را دل رعیتتو را حسن منبر تو را عشق خاطب
نگر کز من امید توبه نداریکه باشد بر این روی تابنده تایب؟
لبت بوسه ای گر به جانی فرو شدبخرم که بیعی بود بس مقارب
معقرب دو زلفت به گرد گل و مهره دیده بربسته اند از جوانب
دو زلف از دو رخ یک زمان دورتر کنچه دانند قدر گل و مه عقارب
حساب جمال تو را درنیابدوگر چرخ گردننده گردد محاسب
ملاحت همی از جمال تو نازدمناقب ز صدر جهان ذوالمناقب
اجل سید شرق و غرب آنکه مثلشنه اندر مشارق نه اندر مغارب
رئیس خراسان علی بن جعفرجلال محافل جمال مواکب
کریم السجایا حمید المساعیجمیل المحیا جزیل المواهب
جلالت گرفته بدو وقت نسبتمعد بن عدنان لوی بن غالب
به رتبت فزونتر ز سادات عالمو گر چند سادات با او مناسب
بلی هر دو را صبح خوانند ولیکننه چون صبح صادق بود صبح کاذب
همی داردش فر سلطان و یزدانمعاف از حوادث مصون از نوایب
بیفزاید از خدمت او بزرگیچو علم از تعلم چو عقل از تجارب
بود بی رسومش مزور مدایحبود بی قبولش فضایل معایب
شده خدمتش را خلایق موافقشده همتش را کواکب مراکب
چو مدحش نخوانی فصاحت فضیحتچو نامش نگویی مناقب مثالب
زهی گوی برده زابنای گیتیبه کسب محامد به بذل رغایب
ز دست تو دریای بخشنده عاجزز رای تو خورشید تابنده خایب
امل را ز بذل تو تشریف و خلعتطمع را زجود تو اجری و راتب
همت حزم صافی همت عزم ثابتهمت رسم نیکو همت رای صایب
نه مانند قدرت سپهری است عالینه همتای رایت شهابی است ثاقب
به دست عزیمت ببندی معادیبه چشم بصیرت ببینی عواقب
کلام تو دارد صنوف بدایعز کلک تو بارد فنون غرایب
ز ابر کفت قطره ای صد چو حاتمز بحر دلت جرعه ای صد چو صاحب
روان را هوای تو هست از فرایضزبان را ثنای تو هست از مواجب
کند عقل را شوق مدح تو عاجزکند روح را عشق خط تو کاتب
سخا را ز دست تو آید مقاصدسخن را ز مدح تو آید مراتب
ز اخلاق تو در مکارم قواعدز الفاظ تو بر معالی قوالب
ز انفاس تو نفس در راحت افتدهمی راحت آید ز قرب اقارب
عدو تو را بیش بینم مذلتاز آن بت که بالت علیه الثعالب
ایادیت را کس نداند شمردنکه داند شمردن سرشک سحایب
به واجب که داند تو را مدح گفتنخرد را که داند ستودن به واجب
همی تا بماند به عالم عناصرهمی تا بتابد ز گردون کواکب
همی تا طراوت بود جان و دل راز دیدار احباب و فصل اجانب
بزی خرم و خانه دشمن تومحل حوادث مکان مصایب
بر این قافیت بود نظم نظامی(به گرد رخت زنگیانند لاعب)