شمارهٔ ۷
لبت به رنگ شراب است و میل من به شرابمرا شراب تو تا کی دهد غرور سراب
ز بهر روی و لبت تا دلم اسیر تو شداسیر عشق و شرابم اسیر عشق و شراب
اگر شراب لب توست و نقل بوسه توخوشا شراب و خوشا زان شراب مست و خراب
بنای صبر خرابی گرفت در دل منبنای صبر مرا فرقت تو کرد خراب
ز چشم تا به دل من رسید نامه عشقبه چشم من نرسیده ست نیز نامه خواب
هوات قاصد جان من است و از تو مرانه قاصد و نه پیام و نه نامه و نه جواب
شتاب من همه سوی وصال توست و تو رانه در وصال درنگ و نه در فراق شتاب
شبم چو زلف تو بی تو دراز گشت و سیاهز نور روی تو باید شب مرا مهتاب
متاب زلف که پیش از تو هیچ خلق نداشتز مشک بر رخ مه پیچ و چین و حلقه و تاب
وگر دو دیده تو مشک تاب دار ندیدبتاب زلف ولیکن ز عهد روی متاب
مخواه طاقت و تاب از دلم به فرقت خودکه تاب زلف تو از دل ببرد طاقت و تاب
لبت عتاب کند کز تو بوسه ای طلبمدلم ربودی و جانم نکرد با تو عتاب
عقیق لب صنما تا جدایم از لب توهمی حسد برد از اشک من عقیق مذاب
به روی خوب عذابم مکن که روی تو هستگل بهشت و نباشد بهشت جای عذاب
دلم ز بهر سه بوسه اسیر صد هوس استازآن دو لب به سه بوسه دل مرا دریاب
هزار گنج نه اندر دو گوش من ز دو لببه یک حدیث چو در زان دو رسته درخوشاب
حجاب زلف ز رخ دور کن یکی ساعتز شب سیاه چه ساخته پیش آفتاب حجاب
بسا شبا که تو برداشتی حجاب از رخشب سیاه بیفکند جامه ای ز حجاب
چو چهره تو برون آمد از حجاب دو زلفبرون دوید منجم گرفته اصطرلاب
ز شرم گوی زنخدانت بر سپهر کبودطپان شدند کواکب چو گوی در طبطاب
ز نور عارض تو در لباس پیری رفتاگر چه بود شب تیره در لباس شباب
کنون ز حسرت روی تو بر قمر هر شبفلک بگرید و آنک سرشک اوست شهاب
بسا شب که مرا از شب دو زلف تو بوددلی تپان چو کبوتر به زیر چنگ عقاب
فروغ صبح ز دیده نهفته چون سیمرغمرا ز ظلمت شب دیده دیده بان غراب
فلک چو روی من از زخم دست نیل اندودزاشک دیده بر او قطره قطره چون سیماب
ستاره چون کف موسی که برکشید از جیبمجره همچو طریقش چو عبره کرد بر آب
تو از طریق جفا سرمه کرده دیده به سحرمرا ز حسرت تو رخ به خون دیده خضاب
همیشه بر رخ مهر من از وفاست رقمچنانکه بر رخ مهر تو از جفاست نقاب
هوای دلبر جافی همه خطای خطاستثنای مجلس عالی همه صواب صواب
سلاله نبوی قطب مجد مجدالدینز دین او همه احوال دین به رونق و آب
رئیس شرق علی بن جعفر آنکه فزودبزرگی حسبش را بزرگی انساب
بزرگ مشرق و مغرب کریم قرن و قرانجمال عترت و عالم کمال کلک و کتاب
یگانه ای که نبیند چنو چهار ارکانبه زیر سایه این خیمه چهار طناب
لقای او عوض نعمت همه اسلافبقای او سبب حرمت همه اعقاب
سرای اوست زمین و زمانه را کعبهز رای اوست سپهر و ستاره را محراب
به قدر چرخ و قبولش کواکب اقبالبه جود بحر و کلامش جواهر آداب
به روی او نظر دیده اولوالابصاربه مدح او شعف خاطر اولوالالباب
عطای او چو سعادت بود دلیل نجاتثنای او چو عبادت دهد امید ثواب
نه جاه و رتبت او خالی از زمان و زمیننه مهر و منت او غایب از قلوب و رقاب
شراب مدحت او را ز نعمت است حریفحروف مدحت او را ز حرمت است اعراب
به طبع چند رود در مدیح او تطویلز عقل چند بود در صفات او اطناب
کرا شده ست مقرر شمار ریگ زمینکرا شده ست میسر حساب قطر سحاب
زهی عبارت تو کیمیای علم و هنرنظیر مجلس تو همچو کیمیا نایاب
ندیم طبع کریم تو گشته در هر فنرفیق شخص شریف تو گشته در هر باب
فراست حکما و فصاحت بلغالباقت شعرا و لطافت کتاب
ثنای نیک ز نام تو یافت زینت و فربنای بخل ز جود تو شد خراب و یباب
لطف ز لفظ تو زاید چنانکه در ز صدفشرف ز ذات تو خیزد چنانکه زر ز تراب
ز خدمت تو مهناست عیش را احوالبه دولت تو مهیاست علم را اسباب
به نام تو متوسل بود همی اشعارز ذات تو متشرف شود همی القاب
ز کوشش تو رسد عجز دشمنان به کمالبه بخشش تو رسد مال دوستان به نصاب
ز دهر صدر تو را اصل مهتری است لقبز چرخ فر تو را سعد مشتری است خطاب
شریف تر ز تو شخصی نبود در ارحامکریم تر ز تو عرضی نیامد از اصلاب
تویی و بس که ز فخرست بر سرت افسرتویی و بس که ز جودست بر درت بواب
کفت خزانه رزق است در همه اوقاتدلت کمانه حق است در همه ابواب
ز جود تو به نیاز « ای نیاز دولت و دین»همان رسد که ز رستم رسید بر سهراب
ز مهر و کین تو حاصل شوند شادی و غمز دین و کفر به حاصل شود ثواب و عقاب
ز معجزات سخا آن نموده ای امسالکه در تعجب از او مانده اند شیخ و شباب
نه با سخای تو در کوه ماند زر عیارنه با عطای تو در بحر ماند گوهر ناب
حدیث جود تو سایرترست در عالمز حال عروه و عفرا ز عشق دعد و رباب
چگونه مثل تو باشند مهتران به محلنه جنس بال هما آمدست پر ذباب
ز جود تو متحیر بمانده شد سلطانکه ملکش از در چین است تا در صقلاب
گزاف نیست ز یزدانت رفعت و رتبتمحال نیست ز سلطانت حرمت و ایجاب
ز مرکبت که تن و تک زکوه دارد و بادزمانه را عجب است و ستاره را اعجاب
گهی چو باد کنی کوه را سبک به عنانگهی چو کوه کنی باد را گران به رکاب
به دست و پا بگرفته است شکل تیر و کماناز آن بود به گه تک چو تیر در پرتاب
شود ز سرعت سیرش همی شهاب خجلشود ز آتش نعلش همی ستاره کباب
عجب ز کلک تو دارم که نیست ساحر و هستچو ساحرانش دو صد گونه آب زیر لعاب
سخن نگارد و انس سخن به صحبت اوستچنانکه انس پیمبر به صحبت اصحاب
همیشه تا به حساب ابتدا بود ز یکیبزی و مدت عمر تو را مباد حساب
مراد چشم تو حاصل ز روی عمر و بقازبان بزم تو ناطق به لفظ چنگ و رباب