شمارهٔ ۵۴
شکر بارد همی از ناردانشقمر تابد همی از گلستانش
شکر طعم و قمر نور است طبعمهمه ساله ز وصف این و آنش
کمر بر خیزران بسته ندیدییکی برخیز و بنگر در میانش
زمانه رستخیز آورد بر منز عشق آن کمر وان خیزرانش
به صورت ماه تابان است لیکنزچشم من به آید آسمانش
به قامت سرو سیمین است و آن بهکه باشد خانه من بوستانش
بدان ماند که بخریدند و بردندبه مصر از چاه کنعان کاروانش
بدان مانم که بوی پیرهن کرددو چشم تیره روشن در زمانش
بیامد دوش وز مستی که او داشتهمی پیچید چون زلف آن زبانش
رخش خورشید و می بر کف چو خورشیدستاره در لب چون ناردانش
چه مشک آمد سر زلفش که هرگزندارد آتش عارض زیانش
به جز رخسار او باغی ندیدمکه باشد مشک و عنبر باغبانش
به خلق زین دین ماند معطرنسیم حلقه عنبر فشانش
جمال الساده بوطالب که دین راجمال آمد جلال خاندانش
اجل فخر المعالی کز معالیسزد بر اوج علیین مکانش
جهان فخرد و فضل و قدر و رتبتنبوده مثل و همتا در جهانش
خداوندی که پر در چون صدف شدز وصف او زبان مدح خوانش
زمین سالکن و خاک گران راسبک خواند همی حلم گرانش
همی بر آسمان جوید تفاخرزمین مشرق از نام و نشانش
امید و آرزو مهمان اویندفلک بادا به دولت میزبانش
جمال عالم است اندر کمالشکمال حکمت است اندر بیانش
ز جود اوست قوت جان احرارهزاران جان ما پیوند جانش
همه ساله ز بی عیبی و پاکینهان غیب را ماند نهانش
چنو باید خداوند و هنرمندکه بی عیب آفریند غیب دانش
بنای علم و حکمت را به عالمبلندی داد کلک اندر بنانش
گمان نیک مردان شد یقینشیقین فیلسوفان شد گمانش
ز ترمذ سوی بلخ افتاد عزممبدان تا شاد مانم در امانش
همی تا بی جوانی خرمی نیستجوانی باد با بخت جوانش
چو دارد در بزرگی هر چه داردچه خواهم جز بقای جاودانش