گنج

شمارهٔ ۵۲

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: ارش۴۳ بیت
ستم کردست بر جانم سر زلف ستمکارشنبینم جز جفا شغلش ندانم جز جفا کارش
اگرچه با ستمکاران نیامیزند جان و دلمرا آرام جان آمد سر زلف ستمکارش
نخرد کس بلای جان و زلفین بلا جویشبلای جان من گشته است و من با جان خریدارش
رخ رنگینش بزازست و عطارش خط مشکینعنای من ز بزازش عذاب من ز عطارش
اگر رخسار او باشد شفای درد بیمارانچرا بر روی او بهتر نگردد چشم بیمارش
دلم تیمار سوداگشت و تن بیمار عشق آمدطبیب این دو بیماری ندانم جز دو رخسارش
جمال ماه و نور مهر و فر باغ و رنگ گلهمه در چشم من باشند لیکن وقت دیدارش
به وقت عاشقی بر تن لباس خویشتن داریبه عیاری همی دارم زچشم شوخ عیارش
کرا دل بردن آیین است تیمار دلش بایدزبیماری دل عاشق نبینم هیچ تیمارش
ز دلتنگی برون آیم گرم تنگ شکر بخشدبه یک بوسه لب نوشین دلبند شکر بارش
بدآمد بد به سرو و مه ز قد و خد آن دلبرگر او بازارشان بشکست نشکسته است بازارش
ز رفتارش به باز اندر نشاط کبک باز آمدکه باز از کبک نشناسند چو بیند وقت رفتارش
ز گفتارش طرب در طبع و جان و تن بیفزایدتو گویی مدح صدر الموسویین است گفتارش
رئیس شرق مجدالدین جلال آل پیغمبرجمال العتره کز عترت گزین کرده است جبارش
ابوالقاسم علی کایزد معالی را و عالم راشکوهی داد از افعالش فروغی داد از آثارش
نه هرگز داشت جنس او نه هرگز یافت مثل اوجهان با عمر بسیارش، فلک با چشم بیدارش
قلم قاصر ز اوراقش، ستم مقهور از اخلاقشامل راضی ز ارزاقش، طمع شاکر ز کردارش
مزین کرد دنیا را، جمال افزود گیتی رابه تاج فخر و منشور شرف گیسو و دستارش
شفای دیده اعمی، علاج کیسه لاغرهمی جویند و می یابند در دیدار و دینارش
زحل با رفعتش دعوی رفعت کرد پنداریبدان آویخت از هفتم سپهر ایزد نگونسارش
سپهر تیز رو در ابر پنهان گردد از خجلتچو پیدا گشت در میدان به جولان کوه رهوارش
خیال باد بتوان دید درکلک سبک سیرشثبات خاک بتوان یافت در حلم گران بارش
چنان کز صبحدم گردد نهان راز شب پیداجهان فضل روشن شد ز کلک تیره منقارش
بدان معنی که اسرارش همه نیکوست با ایزدبه رغم حاسدان نیکوست احوالش چو اسرارش
تمنی می برند از وی جهانداران و سلطانانبه تشریفی که فرموده است سلطان جهاندارش
خداوند جهان سنجر که تخت پادشاهی راخداوند جهان دید از خداوندان سزاوارش
ز فرط دوستی هر بار اگر یادیش فرمایدبه شرط دوستگانی یاد فرمودست این بارش
به یاد او قدح نوشید و بفرستاد از آن بادهکه نور و نار حیرانند در انواع انوارش
ز رخشانی که جرم اوست خدمت می کند نورشز تابانی که لون اوست غیرت می برد نارش
شراب آن جهاندار است کاندر مشرق و مغربجهان جویی نمی دانم که یارد جست پیکارش
ز جام آن شهنشاه است کامروز از سر طاعتهمه شاهان غلامانند در آفاق و اقطارش
ز بزم خسروی رفته است کاندر بزم خویش او راچنین تشریفها داده ست و خواهد داد بسیارش
هر آنکس کاین بلندی جاه او را دید، نتواندبلندی باشد از گردون ولیکن بر سردارش
بدین شمشیر و این مرکب که یار دوستگانی شدهمی نصرت بود جفتش، همی دولت بود یارش
چه شمشیری که تا در دست او باشد، در او باشدصفات لفظ در بارش، صفای رای هشیارش
چه عالی مرکبی کز حرمت عالی رکاب اوز ابر آید همی ننگش زچرخ آید همی عارش
پرستیدن چنینشه را سزا باشد که کرد ایزدهزاران شهر در امرش هزاران شه پرستارش
به طغرا و می و شمشیر و مرکب شد زشاهنشهمکرم نام و القابش مسلم قدر و مقدارش
بدین هر چار هفت اختز ضمان کردند قدرش رامساعد باد هر هفتش مبارک باد هر چارش
به حرمت شاه سادات است وز تشریف شاهنشههمی خدمت کنند از جان و دل سادات و احرارش
مقر آمد جهان کو را ز عالم دوست تر داردگوا شد دوستگانی دادن سلطان به اقرارش
همی تا دور هموارست گردون را و آن صورتجهان چون نقطه ای باشد که گردون است پرگارش
متابع باد و فرمانبر زمان با خلق بی حدشموافق باد و یاریگر فلک با دور هموارش