شمارهٔ ۳۵
آنکه رویت را به حسن روی شیرین آفریدزان لب شیرین غذای جان شیرین آفرید
مشک و شب را زینت آن زلف پر آشوب کردوز من و تو نایب فرهاد و شیرین آفرید
آفرینش را ز روی خوب تو تشریف دادآفریننده بدین خوبی تو را زین آفرید
غم به جانم ره نیابد چون ببینم روی توکز رخت جان آفرین داروی غمگین آفرید
آفتاب آل تکسینی و گویی کردگارراحت و تسکین من در آل تکسین آفرید
گرچه تسکین نافرید اندر سر زلفت خدایجان و دل را در سر زلف تو تسکین آفرید
زلف مشکینت شفای جان مسکین من استراحت من خواست آنکو زلف مشکین آفرید
وانکه در چین آفرید انواع صورتهای خوبدر خراسان از جمالت صورت چین آفرید
باز چون داری مرا از باغ رویت گر خدایگل به باغ اندر ز بهر دست گل چین آفرید
صانع از رخسار و چشم و عارض تو در جهانگل پدید آورد و نرگس کرد و نسرین آفرید
وز پی تشبیه آن شیرین لب و دندان توبر زمین و آسمان یاقوت و پروین آفرید
ایزد از بهر دل یعقوب یوسف گم شدههم به حسن روی یوسف ابن یامین آفرید
چون تو از من گم شدی شبها دل و چشم مرااز خیال روی خوب و زلف پرچین آفرید
هر چه کز وی جان فزاید قدرت جان آفریناز برای جان صدرالموسویین آفرید
عمده اسلام و مجددین ابوالقاسم علیکایزد از وی عز شرع و قوت دین آفرید
نافرید از هیچ زن مردی به جود و مجد اوآنکه در عالم زن و مرد نخستین آفرید
بر اجلا چون جلالت آل یاسین را نهاداز چنو صدری جلال آل یاسین آفرید
از برای قرب جدش قاب قوسین راست کردگرز بهر قرب موسی طور سینین آفرید
چون زبانها را دعای خیر او تعلیم داددر دهان ما زبان از بهر آمین آفرید
زو خلافت را نظام افزود و در فضلش سرشتآن که آدم را خلیفت خواند و از طین آفرید
آفرینش را صلاح اندر وجود او نهادآنکه عالم را صلاح اندر سلاطین آفرید
در دیار نیکخواه او به احسان قدیمحالها بر مقتضای حسن و تحسین آفرید
در تبار بدسگال او ز بهر قطع نسلهر زن و هر مرد را خنثی و عنین آفرید
در ازل چون حلم و لطفش را همی موجود کردزین هوای طایف و زان کوه غزنین آفرید
سید شرق است و یزدان ذکر فضلش را بساطاز زمین شرق تا چین و فلسطین آفرید
آفریننده که از بهر صلاح بندگانروز و شب را پیشکار مدت و حین آفرید
تا سخن را نظم مدحش رسته گوهر کندخاطر اهل سخن را گوهر آگین آفرید
ای خداوندی که صنع صانع از بهر ثناتعقل ما را قابل تعلیم و تلقین آفرید
چون دلیل نیک و بد در مهر و کینت بسته دیدعفو و خشمت را قضا در مهر و در کین آفرید
تا نشان کین تو در بحر و بر پیدا بودصانع اندر بحر و بر ثعبان و تنین آفرید
تا بد اندیشانت نخرامند چون طاوس و کبکاز شکوه حشمت تو باز و شاهین آفرید
دوستانت را مقام از روضه رضوان گزیددشمنانت را مکان در سجن و سجین آفرید
وز سواران سخن در خلقت تو درج کردهر صفت کان در سوار صف صفین آفرید
آفریده زآفرین محضی و اعدات راآفریننده زمحض خزی و نفرین آفرید
مسند و زین از تو حرمت یافتند ایرا خدایدر جلال تو جمال مسند و زین آفرید
راست پنداری جهانبان در سر کلکت نهادسطوتی کان در سر شمشیر و زوبین آفرید
حکم یزدانی مگر زان رای نورانی سرشتنور بینایی که در چشم جهان بین آفرید
شاه عقل پاک را فرزین ز رای پاک توستآفرین بر صنع آن کاین شاه و فرزین آفرید
عقل چون کیوان قدرت را بدید اقرار کردکایزد آن جرم رفیع از رفعت این آفرید
تا جهانبان عز و تمکین مشک و عود و حسن رادر جهان از ترک و هند و چین و ماچین آفرید
عز و تمکینت زیادت باد کایزد در جهانعرض پاکت را سزای عز و تمکین آفرید