گنج

شمارهٔ ۳۱

زلف تو از مشک و مشک پر گره و بندلب ز عقیق و عقیق پر شکر و قند
فتنه قند تو نیکوان خراسانبسته بند تو جاودان دماوند
حسن تو روی تو را به نور بپروردعشق تو جان مرا به نار بیاکند
پند دهی کز بلای عشق حذر کنمردم دلداده را چه سود کند پند
صبر مرا فرقت تو دست فروبستعقل مرا عشق تو ز پای درافکند
بر تن مهجور من بلای تو تا کیبر دل رنجور من جفای تو تا چند
زلف تو در تیره گی چو روز من آمدروی تو در روشنی چو رای خداوند
صدر اجل مجد دین رئیس خراسانآنکه ندارد به دین و داد همانند
سید مشرق علی که همت عالیشعدل عمر در زمین شرق پراکند
شاکر انعام اوست نفس سخنگویداعی ایام اوست جان خردمند
ای پسر آن نبی که بود مر او راصاحب دلدل وصی و فاطمه فرزند
دست موافق ز اهتمام تو مطلقپای مخالف ز انتقام تو در بند
زیر دو لفظ گزین تو دو هزارندزان دو وزیر گزیده آزر و میمند؟
آزکه گیتی نهاد لفظ تو برداشتظلم که گردون نشاند عدل تو برکند
نیست جهان را ز جود دست تو چارههست فلک را به خاک پای تو سوگند
لفظ نگردد مگر ز وصف تو صافیطبع نباشد مگر به مدح تو خرسند
بسته گشاید عنایت تو به ترمذفتنه نشاند خطاب تو به سمرقند
بذله ای از لفظ توست حکمت یوناننکته ای از نطق توست نامه پازند
چرخ همی بر پسند رای تو گرددآنچه تو خواهی پسند و هر چه نه مپسند
تا مژه عاشقان چو ابر بگریدتو ز نشاط و طرب چو برق همی خند
گه عدد مکرمت به فضل بیفزایگه عدد محمدت به عمر بپیوند