گنج

شمارهٔ ۳۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اید۲۸ بیت
چه لعبتی است که او سر بریده خوب آیدز سر بریدن او قدر او بیفزاید
کرا بریده شود سر براو ببخشایندز سر بریدن او کس بر او نبخشاید
سخن سرای شود چون بریده شد سر اوو گرچه هیچ سخن سر بریده نسراید
همیشه حبس کنندش گناه ناکردهعجب در آنکه تن او ز حبس نگزاید
اگر چه دیر بماند چو مجرمان محبوسبه هیچ گونه حدیثش زبان نیالاید
گمان بری که بر او حبس نطق ببستکه وقت حبس زبانش به نطق نگراید
ز حبس کردن او خلق را بزه نبودو گرچه دیر به حبس اندرون همی پاید
سرشک دیده ز تیمار حبس پالایندسرشک او همه بیرون حبس پالاید
گهی نماز کند گاه روزدار شودنماز و روزه خدایش همی نفرماید
سخنش بسته شود وقت آنکه روزه گرفتسخن گشاده بگوید چو روزه بگشاید
نماز او همه سجده ست و چون سجود کندبه وقت سجده او فضل او پدید آید
عجب در آنکه سخندان نبود و حامله نیچو درسجود شود زو سخن همی زاید
چو زلف یار ز روز و شب ار چه بی خبرستبه شب همیشه رخ روز را بیاراید
سرشک او همه بر روی دیگری باردبه وقت آنکه اثرهای گریه بنماید
سخن به وقت سواری همی تواند گفتپیاده هیچ طریق سخن نپیماید
زبان دو دارد و آفاق یک زبان شده اندکه در دهان کفایت زبان او شاید
زبان اوست دبیر ثنای سید شرقاز آن همیشه دهانش به مشک بنداید
قوام شرع نظام الخلافه مجدالدینکه کلک در کف او کار شرع آراید
جمال و تاج معالی علی بن جعفرکز اکتساب معالی همی نیاساید
سپهر مرتبتی کز پی صلاح جهانهمی سیاست او چون سپهر درباید
اگر چه مسند عالیش بر زمین باشدعلو همت او آسمان همی ساید
به عرضگاه ستایش ستوده همه گشتچه عذر عرضه کند گر زبانش نستاید
چه چرب دست زداینده ای که حشمت اوستهمه جز آینه دین و ملک نزداید
چه تیز چنگ رباینده ای که همت اوستکه جز علو سپهر و ستاره نرباید
مخالفانش چو مورند وز برای دمارسپهرشان همه ساله چو مار بفساید
چو نظم کرد مدیحش زبان گهر باردچو قصد کرد به شکرش دهان شکر خاید
گزافه مدحت او هرکسی نداند گفتدرای باشد و بس کو گزافه بدراید
صلاح جان و جهان شد بقای او چو فلکبقاش باد همی تا فلک بفرساید