گنج

شمارهٔ ۲۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: لاست۳۷ بیت
تا دلم در دست آن سیمین بر سنگین دل استزیر پای من ز آب چشم و خون دل گل است
جز جفای من نگردد در دل سنگین اوبر ندارد سنگ خارا آنچه او را در دل است
نیست نرمی در دلش با دیده پرآب منسنگ را از آب دیده نرم کردن مشکل است
تا دل سنگین او سازد همی اسباب هجراز دل مسکین من اسباب شادی زایل است
بابلی چشم است و زنگی زلف و رومی عارضینآینه با صورت او زنگ و روم و بابل است
خوابم اندر دیده بسمل شد زتیغ هجر اوگر رخم پر خون شدست آن خون زخون بسمل است
نوش جان افزای (دارد) در لب نوشین چراپاسخ تلخش مرا پیوسته زهر قاتل است
تا به منزل رفت و محمل خواست بر عزم سفرجایگاه ماه منزل بود اکنون محمل است
گر به راه اندر زمنزل کاروان را چاره نیستکاروان عشق او را در دل من منزل است
در دلم بی او صبوری نیست کاندر کیش عشقبی جمال روی دلبر صبر کردن باطل است
یاد باد آن روز کز دیدار او گفتی دلمهر چه دل را باید از شادی مرا آن حاصل است
گر مراد کرد از وصال او فراقش بی نصیباز عطای مجلس عالی نصیبم کامل است
سید سادات شرق و غرب کاندر شرق و غربهر که بیتی شعر گوید مدح او را قایل است
عمده اسلام ابوالقاسم علی کاسلام از اودر حریم اهتمام و در نعیم شامل است
آن خداوندی که پیش همت و بر و عطاشآسمان بی قدر و کان درویش و دریا مبخل است
چون سخن در جود او رانند دریا ممسک استچون حدیث از علم او گویند سحبان باقل است
کعبه آل نبی شد قبله آل علیدوستدار کعبه و قبله است هر کو عاقل است
چون علی ذات شریفش صدر و بدر عالم استچون نبی قدر رفیعش صدر و بدر محفل است
از مدیحش عاجل و آجل همی حاصل شوددیده معطی کز او هم عاجل و هم آجل است
آنکه از اقبال مدحش خیر آجل کسب کرداز قبول مجلس او در عطای عاجل است
دیگران در مال و نعمت کسب کردن مایلنداو به نام نیک و نعمت بذل کردن مایل است
بار شکرش را مکان برگردن هر زایر استزر جودش را وطن در کیسه هر سایل است
حاسدان را گر جراحتهاست بر دلها از اوحشمت او بر جراحتهای ایشان پلپل است
از حلیمی گرچه مستعجل نباشد وقت خشماز کریمی در قبول معذرت مستعجل است
در امان عدل و بذلش ترمذ و اطراف اوکرخ بغدادست پنداری و نهر معقل است
شاه شاهان پادشا سنجر که شرق و غرب راشهریار کامگار و پادشاه عادل است
در پناه رایت او در امان تیغ اواز ثریا تا ثری از کاشغر تا موصل است
خان ترکستان ز دست بندگانش نایب استخسرو غزنی ز دست نایبانش عامل است
هر غلام از نعمتش با نعمت صد خسرو استهر امیر از لشکرش با حشمت صد هر قل است
اعتمادش بر ضمیر اوست در تدبیر ملکبس ضمیرا کو ز تدبیر ممالک غافل است
بکر اگر حامل شود نادر بود نزدیک خلقلفظ بکر او ز انواع معانی حامل است
بذله ای از بذل او سرمایه صد مفلس استفضه ای از فضل او پیرایه صد فاضل است
مدحت او پیشه کردم تا مرا مقبل کندمدحت او پیشه کردن پیشه هر مقبل است
وهم من در موج دریای مدیحش غرقه شدنیست عیب از وهم من دریای او بی ساحل است
تا همی وحشت قرین او بود کو غمگن استتا همی دهشت ندیم او بود کو بیدل است
وحشت و دهشت نصیب حاسدش باد از جهانجز حسودش کیست کین هر دو صفت را قابل است
اوست در دعوی جود و مجد و داد و دین به حقواندرین هر چار دعوی بدسگالش مبطل است