گنج

شمارهٔ ۱۵

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: انست۵۴ بیت
جور از این برکشیده ایوانستکه بر او مشتری و کیوانست
دم سردی که برکشد مردمهم از این برکشیده ایوانست
آدمی را ز دور این ایوانجور انواع و رنج الوانست
گرچه گه سعد و گاه نحس دهدورچه گه رزق و گاه حرمانست
زو چه نالی که چون تو مجبورستزو چه رنجی که چون تو حیرانست
شحنه کارگاه تقدیر استحاجب بارگاه سلطانست
نایب پرده دار اسرار استپرده رازهای پنهانست
دورر او هر چه کرد و هر چه کندکرده کردگار کیهانست
جان که جان آفرین به ما داده ستملک ما نیست بلکه مهمانست
نزد برنا و پیر عاریتی استمرگ در حق هر دو یکسانست
ساقی مرگ را به بزم اجلساتگینی همیشه گردانست
در چنین بزم با چنین ساقیدوستگانی سپردن جانست
جان به جان آفرین دهد روزیآنکه ما را چو جان جانانست
جان چو با زندگان نخواهد ماندزنده از زندگی پشیمانست
آن سه دانا که هر یکی ز یشانفیلسوف زمین یونانست
طب و جز علم طب در این عالمیادگار علوم ایشانست
به سه علت ز جان جدا ماندندجان سپردن نه کار آسانست
هر یکی را به علتی بردندگرچه درمان آن بسی دانست
آن یکی رنجه دل شد از اسهالگفتی اسهال نیست طوفانست
آب را در خم شکسته ببستشکم خویش بست نتوانست
جان بداد و علاج سود نداشتجان نه در بر به عهد و پیمانست
دیگری را پدید گشت امساکگفت تدبیر درد درمانست
جان به درمان نماند در براورفتن جان به حکم و فرمانست
جان آن دیگری به فالج رفتبترین رنج جانور آنست
تا بدانی که از برای اجلنام هر زنده ای به دیوانست
زندگی را زوال در پیش استزنده بی زوال یزدانست
(تن به زندان گور خواهد ماندگرچه جان را به جای زندانست
مرگ چون موم نرم خواهد کردتن ما گر ز سنگ و سندانست
عاقبت بی حیات خواهی گشتگر غذای تو آب حیوانست
تا ننازی به دولت و نصرتکه همه نصرت تو خذلانست
در جهان نصرت پسندیدهکردن طاعت جهانبانست
هر زیادت که جز به طاعت اوستبتر از صد هزار نقصانست
جز به طاعت نجات نتوان یافتسبزه را تازگی ز بارانست
جز به دانش مراد نتوان دیدچرخ و مه را بقا ز دورانست
ور به روی و ریاست طاعت توپس همان طاعت تو عصیانست
در جهان نصرت پسندیدهکردن طاعت جهانبانست)
ای تو را خانه های آبادانخانه دینت سخت ویرانست
غم ایمان خویش خور که تو راروز محشر امان به ایمانست
وگر ایمانت هست و تقوی نهخاتم ملک بی سلیمانست
چشم گریانت کو ز ترس خدایگر ز محشر دل تو ترسانست
خوش همی خند و هیچ باک مدارکه ز ظلم تو خلق گریانست
بره بریان کنی ز مال یتیمآن بره نیست خوک بریانست
همه کارت خور است و آسایشمخور آسان که این خور آسانست
کار دنیا اگر فراهم شدکار عقبیت بس پریشانست
می ندانی که از خدای جهانبا تو در روز و شب نگهبانست
نفسی در رضای نفس مزنکان نفس در رضای شیطانست
عدل و انصاف و رحم عادت کنگر مرادت رضای رحمانست
عمر کان بی رضای حق گذردبر همه اهل عمر تاوانست
گر به نزدیک خود مسلمانیاین نه رسم و ره مسلمانست
توشه راه آخرت بردارکه رهی دور و پر بیابانست
توشه تو نه کوزه آب استتوشه تو نه سفره نانست
زهد و اسلام و طاعت و تقوی استعلم و ایمان و عدل و احسانست
شعر صابر ز بحر خاطر و طبعغصه در و رشک مرجانست
گفته او شنو که گفته اونه ز جنس فلان و بهمانست