شمارهٔ ۱۱
چند بارم بر فراق دلبران از دیده آبچند باشم آتش تیمار خوبان را کباب
تاسرشکم بیشتر شد صبر من کمتر شدستراست پنداری مگر من صبر می بارم نه آب
طبع و دستم با دو چیز اندر جهان الفت گرفتطبع با تیمار عشق و دست با جام شراب
عاشقی آرد جوانی خرما طبع جوانبی غمی خیزد زمستی حبذامست خراب
پیش چشمم روز تا شب پیش دل شب تا به روزداستان سعد و اسما قصه دعد و رباب
بافلان دلبر چه گفت و بافلان بیدل چه کردآن چه کرد این را سوال و این چه داد آن را جواب
مونس عاشق چه باشد جز حدیث نیکوانچشم نیلوفر چه جوید جز فروغ آفتاب
باز دل در دلبری بستم که بندد هر شبیتا به هنگام سحر خوابم به چشم نیم خواب
مهر او یکسر بلا و من طلبکار بلاعشق او یکسر عذاب و من خریدار عذاب
حال من در هجر او شد همچو زلفش تیره فامصبر من در عشق او چون وصل او شد تنگ یاب
او و من هر دو به هر وقتی همی جوییم و هستجستن او بر خطا و جستن من بر صواب
او همی جوید به وقت بوسه بخشیدن درنگمن همی جویم به مدح مجلس عالی شتاب
صدر اهل بیت مجد دین ابوالقاسم علیناقد لفظ و معانی صاحب کلک و کتاب
آنکه گردون نزد قدرش چون بر گردون زمینآنکه دریا نزد جودش چون بر دریا سراب
آنکه مثل او نیابی هیچ کس در هیچ فنوانکه جنس او نبینی هیچکس در هیچ باب
بنده دست و زبانش هم سخاو هم سخنبسته مهر و سپاسش هم قلوب و هم رقاب
نسبت فضل از دل رخشان او گیرد خردنسخت جود از کف احسان او خواهد سحاب
جود بی توقیر او چون دیده ای باشد فرازعقل بی تدبیر او چون خانه ای باشد خراب
رای او و روی او و لفظ او و طبع اوفضل محض و نور صرف و عقل پاک و جود ناب
ای خداوندی که از تو منقبت گیرد لقبوی سرافرازی از تو منزلت یابد خطاب
با مناقب هم نشینی با فضایل هم نشانبا معالی هم عنانی با معانی هم رکاب
سیرت تو در لطیفی چون هوای نوبهارهمت تو در بلندی چون دعای مستجاب
یک نسیم از روضه عفو تو در گیتی ارمیک شرر از آتش خشم تو برگردون شهاب
منت تو چون سخای کامل تو بی قیاسمدحت تو چون عطای شامل تو بی حساب
بحر اگر چه جود ورزد کی بود چون دست توباز اگر چه صید گیرد کی برآید با عقاب
ابر اگر چه در فشاند کی بود چون لفظ تورنگ پیری کی بپوشد زال گربندد خضاب
ای بزرگی کز تراب درگه میمون توتوتیای چشم خود سازند آل بوتراب
زردی از رخسار خصمت نگسلد صحبت همیهمچنان چون سرخی از گلنار و سبزی از سداب
راست گویی اصل سیماب از دل بدخواه توستکز نهیب تو نباشد ساعتی بی اضطراب
نسبت کردار نیکو سوی فعل و رسم توستزان دهد ایزد همی کردار نیکو را ثواب
شعر من زیبا چنان آید همی بر نام توچون نشاط اندر شراب و چون شراب اندر شباب
تا نباشد نام تو، نیکو نیاید شعر منتا نباشد آتش از گل کی توان کردن گلاب
یک جهان دوشیزگان دارم نهفته در ضمیرجز به عشق نام تو بیرون نیایند از حجاب
نیست احوالم نکو هر چند اشعارم نکوستروی نیکو هست لیکن نیست در خوردش نقاب
از جهان است این گناه از روزگار است این خللاز ستاره ست این جفا با آسمان است این عتاب
تا همی رخسار دلبندان بود پر زیب و حسنتا همی زلفین معشوقان بود پر پیچ و تاب
هر نشاطی کان تو را رغبت همی باشد بکنهر مرادی کان تو را در دل همی گردد بیاب
گرچه احوال جهان با انقلاب آمیخته استدور باد از دامن جاه تو دست انقلاب