شمارهٔ ۹۹
دل پاک و دیده پاک و قدح پاک و باده پاکصوفی بیا که جامه تقوی زنیم چاک
در عشق دوست گر سر و جانم رود چه باکعاشق به راه عشق نیندیشد از هلاک
گر باغبان به باغ سپارد مرا به خاکصد جامه حیات بدوزم ز برگ تاک
خواهم به مستی از ملک العرش بگذرمچون عشق جوش زد سمکی پرد از سماک
بر من همان لباس حیات ابد بودپیراهنی که در غم عشق تو گشته چاک
خوش میروم بر آتش عشقت خلیلوارگر باشدم چو شعله نمرود تابناک
جز نقش صورتت نپذیرد خیال غیرلوح دلم به صیقل عشقت چو گشت پاک
از جان و تن خیال جدایی محال نیستلیک از خیال دوست محال است انفکاک
آتش مزن به خرمن آزادگان عشقاندیشه کن ز سوز دل و آه دردناک
پیداست سوز عشق تو بعد از وفات منزآن داغدار لاله که میرویدم ز خاک
ساغر بیا به میکده مستانه می خوریموآنگه زنیم خیمه بر افلاک از این مغاک