گنج

شمارهٔ ۹۳

۱۰ بیت
با مهر عارضش چو قرین اوفتاد زلفبنیاد عاشقان همه بر باد داد زلف
زآن عقده‌های عهد که بستیم‌ بارهاچندین هزار عقده ز کارم گشاد زلف
پیچیده خم به خم به هم از غایت غروربر کنج حسن افعی افعی نژاد زلف
چون پادشاه زنگ به بتخانه فرنگدر تخت لعل‌رنگ ز مادر بزاد زلف
در کار زلف باد سحر آنچه خواست کردتا بنگری چه ها کند آخر به باد زلف
ز افتادگی به صفحه رخسار تکیه داشتوز سرکشی کنون به کف پا فتاد زلف
عهد قرار داشت دل از بی‌قراریشدردا قرار عهد به یک سو نهاد زلف
تنها همین نه رشته جان‌ها ز هم گسیختاز دل هزار سلسله بر باد داد زلف
تا خواست عارضش خط دیباچه بیاضاز مشک سود صفحه گل را سواد زلف
ساغر ز نامرادی دل کام جان مخواهکس را به دوزخیش نبخشد مراد زلف