گنج

شمارهٔ ۹۲

۱۵ بیت
دام بلاست این تن خاکی ز جان دریغاندر قفس ز طائر عرش‌آشیان دریغ
بر من چه سال‌ها که بهار و خزان گذشتبرقی نزد به خار و خس آشیان دریغ
عمرم گذشت یار گذاری به ما نکردپیرانه‌سر ز دولت و بخت جوان دریغ
از عشق بود کار دلم رو به راستیفرصت نداد کج‌روی آسمان دریغ
نشکفته گل هنوز به گلزار برق زدآواره ماند بلبل بی‌خانمان دریغ
هر سو عنان‌گسسته رود کاروان عشقنالد جرس به ناله که از ساربان (کاروان) دریغ
اسرار سینه من بی‌دل نهفته ماندصاحب‌دلی ندیدم از اهل جهان دریغ
شکر خدا که هر چه به میخانه خواستیماز ما نکرد همت پیر مغان دریغ
خوبان که در زمانه جفا پیشه ساختندبرداشتند رسم وفا از میان دریغ
آمد شد رقیب ز حد رفت و نیستمدر آستان یار سگ پاسبان دریغ
ره بستمی ز غایت غیرت بر آسماندورم ز خاک درگه آن آستان دریغ
سنگین فتاده‌است به دل بار عشق یارمن ناتوان و خسته ز تاب و توان دریغ
نه یک عزیز مصر زلیخاست در جهاننه یوسفی‌ست همره صد کاروان دریغ
کوتاه کرده دست مرا دست روزگارزآن قامتت کشیده و موی میان دریغ
چون نیست اعتبار بر این چند روز عمرساغر مکن ز خوردن رطل گران دریغ