شمارهٔ ۹۰
خزان رسید به گلزارش از بهار دریغنهال عمر مرا ریخت برگ و بار دریغ
به انتظار نشستم به راه وعده وصلگذشت مدت عمرم در انتظار دریغ
به درد و داغ شب هجر مبتلا گشتیمبه روز وصل نکردیم جان نثار دریغ
به این شمایل و خوبی به این کمال و جمالز بیوفاییت ای بیوفا هزار دریغ
کنون که صید تو گشتم بکش که میترسمپس از رمیدن من گویی از شکار دریغ
به یاد حق نکشیدیم یک زمان نفسی(گذشت عمر و نکردیم هیچ کار دریغ)
بهار رفت و نشد لب تر از ساقیگذشت بیمی و معشوق روزگار دریغ