شمارهٔ ۸۹
سلطان دادگستر عشق جهان مطاعدستی به ملک جان و دلم برد بینزاع
نقد دل شکسته و جان و تن نژندبازار عشق را چه بود کمترین متاع
حسن تو را که قطب زوایای صنع بوداز آفتاب عشق گرفتیم ارتفاع
بازار بخت بود نه وقت زیان و سوددادیم جان و عشق تو کردیم اتبیاع
تا هست نور عشق چراغم به روشنیتا آفتاب هست نگیرند از او شعاع
نی میزند به ناله نواهای مختلفگو هیچکس نگیرد از او گوش استماع
ساقی ز من شنو که مرا نیست حال میمطرب مگو که نیست مرا حالت سماع
استاد غیب روز ازل نقش ماسر دفتر جنون زده در دار الانطباع
ما و ملامتی و سر کوی میفروشزاهد تو و سلامتی و گوشه بقاع
پیمانه گیر و قول فرحبخش من شنومشنو حدیث شیخ که میآورد صداع
با محتسب ستیزد اگر مست می رواستاز پیش خصم درنرود مردم شجاع
دنیا و دین به جرعه جامی فروختیمساغر درین معامله کردیم انتفاع