شمارهٔ ۹
به عشقت شد مرا راز دل از اشک نهان پیدامبادا راز کس یا رب چو من اندر جهان پیدا
گهی گل آشکارا و گهی سرو روان پیداچه باغ است این که در وی نیست یا رب باغبان پیدا
هزاران کشته خونین کفن از هر طرف لیکننه قاتل در میانستی و نه تیر و کمان پیدا
چه سازم درد عشقت را که از مردم نهان سازمکه زخم تیر مژگانت بود از جسم و جان پیدا
دریغ از من که سودای تو را با هر سری بینمچه بودی گر نبودی راز عشقت در جهان پیدا
جدا از همرهان افتادهام در وادی حیرتنه گرد از کاروان ظاهر نه از محمل نشان پیدا
پی هر گردراه افتادهام یعقوب سان دائمبه امیدی که باشد یوسفی در کاروان پیدا
چنان پیداست درد عشق او از چهره زردمکه عکس روی ساقی در شراب ارغوان پیدا
من آن روزی که ساغر عهد با پیمانه میبستمنفاق از بخت شد ظاهر خلاف از آسمان پیدا