گنج

شمارهٔ ۸

۸ بیت
خدا را تا به کی در سینه دارم درد پنهان رابه تنگ آمد دل آخر چاک خواهم زد گریبان را
از آن زلف مسلسل قصه سرکرده‌ام امشبز تو آشفته خواهم کرد دل‌های پریشان را
به صافی طینتی بگشا نظر در پاکی دل بینبه ظاهر منکر ای ناصح من آلوده‌دامان را
طریق عشق را ترک سرآمد شرط اول گامز دل باید برون کردن در این ره فکر سامان را
به راه عشق آن به کز طلب آسوده بنشینیمچو می‌دانم که پایانی نباشد این بیابان را
خدنگ غمزه آسان بگذرد از جوشن دل‌هاسپر از دیده می‌باید نمودن تیر مژگان را
ز موج اشک عالم را به سیلاب فنا دادمچه آید مشت خاشاک و خسی در دیده طوفان را
ز روی رنگ و طره میگون به ساغر گوچه گویی این قدر واعظ حدیث کفر و ایمان را