شمارهٔ ۷
دلی به دام بلای تو مبتلاست مراچه مبتلای بلادل که خود بلاست مرا
سرم چو کوی به چوگان یار و حیرانمدگر ز عشق ندانم به سر چههاست مرا
به مدعا نرسم ای جهان جان به جهاناگر به غیر مراد تو مدعاست مرا
نه جای فکر مداوا نه منتی ز طبیببه درد عشق بنازم که خود دواست مرا
به ناامیدی خاطر برفتم از بر دوستولیک دیده امید در قفاست مرا
دگر کسی نزند لاف عاشقی همه عمرز عشق اگر که بگویم چه ماجراست مرا
دمید لاله ز خاکم به داغ و ریخت هنوزبه دل علامت عشق تو به پا به جاست مرا
بود غمم ز وجود رفیق و یار شفیقکه در زمانه چو سیمرغ و کیمیاست مرا
به چشم خیره تو کحل الجواهری بفرستغبار خاک ره یار توتیاست مرا
روانه پای بر ایوان سلطنت ز غرورچو روی عجز به درگاه کبریاست مرا
ز جام جم به جهان ماجرا به ساغر گوسفال میکده جام جهان نماست مرا